#به_سادگی_پارت_257
- نه خاله حواسم هست ... پس بیا لپتو بیار پایین بوس کنم ...
- ای جان چشم ... این لپ من ...
دست کوچکش را گذاشته بودم روی لپ راستم که لپ چپم را ببوسد ... بوسه همانا و به جا ماندن یک پنجه ی کوچک رنگی همانا ...
- ای وای فسقل چیکار کردی ؟
- خاله بخدا حواسم نبود ... لب برچیده بود که بی شک در کمتر از سی ثانیه اشکش هم جاری میشد
ترانه خندان آمده بود ... : بیا عزیزم ... اصلا خودتو ناراحت نکن ...این خاله گلدار هم دلش بخواد قیافه ی بی رنگ و روش یکم رنگ گرفت ...
زده بودیم زیر خنده ... روژان که با تمام بچگی اش چیزی ازحرفهای ترانه نفهمیده بود از خنده ی ما زده بود زیر خنده
روژان نور چشمی اش بود ... همه میدانستند ... خودش زیر بار نمی رفت اما کاملا مشخص بود وقت و انرژی ای که ترانه برای روژان میگذارد خیلی بیشتر از سایر بچه هاست ...
بی دلیل هم نبود ... روژان تنها بچه ای بود که همیشه با پدرش می آمد ... مادرش برای همیشه رفته بود کانادا ... تراژدی زندگی روژان رفتن مادر و بد بودن و پدر و داشتن نامادری نبود ... تراژدی اش این بود که پدری بسیار متشخص داشت که برای خوشحالی روژان هرکاری میکرد ... بحث ازدواج دوباره را برای همیشه کنار گذاشته بود و تمام زندگی اش خلاصه شده بود در روژان ... دخترک مو فرفری کوچک که هرطور فکر میکردی نمیدانستی مادرش چطور این موجود دوست داشتنی را رها کرده ...
با وجود اینکه ترانه مجوزش را گرفته بود چون گاهی بی حجاب در کارگاه میچرخیدیم در حیاط را باز نمیگذاشتیم ... زنگ که به صدا در آمده بود ... ترانه شال را دور سرش انداخته بود ...دست در دست روژان ... :
-روژان بیا که بابایی اومد ...
در آینه ی کارگاه صورتم را نگاه میکردم که یک طرفش جای دست کوچک روژان خشک شده بود ... تصویرش پشت سرم در آینه افتاده بود ...
- اااا... تو اینجا چیکار میکنی ؟
- سلام عرض شد
- سلام ...
- خوبی ؟
- خوبم ... اینجا چیکار میکنی ؟ ترانه اینا کوشن ...
- دلم برای یکی تنگ شده بود اومدم ببینمش ... ترانه و و روژان هم دارن تو حیاط تاب بازی میکنن که من یکم با اون یه نفری که دلم براش تنگ شده خلوت کنم ...
romangram.com | @romangram_com