#به_سادگی_پارت_256


-اي بابا .من هرچي بگم كه تو رضايت نميدي ، اصلا هرچي تو بگي

-من ميگم پاشو كارتو تعطيل من بريم بيرون

-چشم ، شما دستوربفرما

-بامداد !

-جان بامداد ؟

-ميگم بعني قراره تو هميشه همينطور خوب بموني ؟ يا اگه باهات ازدواج كنم و بيام اينجا بگم بريم بيرون ميگي برو بابا كار دارم ؟

سرش كج شد: آخه فسقلي من كه هزار تاچيز الكي تو ذهنت ميگذره اين چيزا ارزش داره كه تو منو ميون زمين و هوا نگه داشتي اگه من قول بدم خوب باشم تو بله رو ميدي ؟

- ممممم حالا بايد فكرامو بكنم

-پاشو شيطون پاشو بريم

زندگي شايد ساده بود شايد پيچيده هرچه بود بايد خدا را براي داشتنها و نداشتنهايش شكر ميكردي ، براي آسمان آبي اي كه زيرش دوستاني داشتي كه تك تكشان عزيز بودند ، بامدادي داشتي كه هر كجاي دنيا هر زماني كه بود حتي فكرش هم حالت را خوب ميكرد ، ، چه رسد به اينكه وسط روز بروي ديدنش برايش از سينا حرف بزني ، برايت حرف بزند بدون هيچ بغض و كينه اي از مردي كه شايد روزي براي من مهم بوده ... زندگي ارزش گذراندن اين لحظات را داشت

دکتر صدیق برایم شده بود آن چینی بند زده که یک بار ترک خورده بود حالا مثل چشمم مواظبش بودم ... دوباره رفتن به مطب را از سر گرفته بودم ... اما این بار رفتنم فرق داشت ... این بار هم پرونده میخواندم هم پرستار استاد بودم ... کلافه شده بود ... با گلاره جون صحبت میکرد و غر میزد از اینکه این دختر یک لحظه منو ول نمیکنه ...

دیگر درگیر شدن در پرونده ها مثل نیما برای خودم هم مقدور نبود ... ماه های آخر بارداری دنیا بود و شروع شدن دانشگاه ... همه اتفاق نظر داشتند روانشناسی بالینی را انتخاب کنم ... زندگی هیچوقت برای آدم صبر نمیکند ... گاهی هزاران چیز میخواهی که حتی یک کدامش را نمیدهد گاهی فقط به داشتن یک چیز کوچک رضایت میدهی اما زندگی بار تمام نداده های طولانی مدت را بر سرت خالی میکند ... زمانی زندگی خالی از عاشقانه ام بین خانه و دانشگاه و آموزشگاه بود ... حالا عاشقانه داشتم ... دانشجوی ارشد بودم ... عمه میشدم ... و شاید اگر تردیدهایم را کنار میگذاشتم متاهل !

... ...

دیگر باز کردن در حیاط و شنیدن این صداهای خنده ی به هم آمیخته برایم عادی شده بود ... شاگردهای ترانه ... بچه های کوچک دوست داشتنی که از بچه دوستی خاله فدرا سوء استفاده میکردند ... هربار مجبور بودم یواشکی کمی گل بدهم بازی کنند و قبل از آمدن مادر پدرشان دستهایشان را در حیاط بشویم که تمام آثار جرم پاک شود ...

- سلام بر نقاشان عزیز ...

ترانه لبخندزنان چشمکی زده بود ... روژان با دست های رنگی دویده بود طرفم ... : سلام گلدار جون ...

از میان بچه ها روژان تنها کسی بود که مرا گلدار صدا میزد ... قول داده بود در حضور بچه ها مرا همان فدرا صدا کند ... این هم هنر ترانه بود که جلوی بچه مرا گلدار صدا کرده بود روژان هم گفته بود گلدار را بیشتر از فدرا دوست دارد ...

- سلام قربونت برم ... دستاتو به خاله نمالی

romangram.com | @romangram_com