#به_سادگی_پارت_255


در زده بودم ، نيمه ي در را كه باز كرده بودم صندلي اش پشت به در بود

-سلام عرض شد اقاي رييس

چرخي زده بود :سلام عزيزم ، تو اينجا چيكار ميكني ؟

دست روي دستگيره ي در گذاشته بودم

-خب ميخواي برم ؟

-بيا تو ببينيم فسقلي ، از كي تا حالا ادمو شوكه ميكني بعدم وسط زمين و هوا ول ميكني ميري ؟

قهوه رو روي ميزش گذاشته بودم

-من ؟ كي شوكه كردم ؟ ديدم چند روزه خبري ازت نيست گفتم بيام ببينم نكنه منو يادت رفته

از پشت ميزش بلند شده بود ، پشت انگشت اشاره اش را كشيده بود روي گونه ام ...

- تو بگو اگه يه فسقلي زنگ بزنه بهت يهو بگه دوستت دارم و گوشي رو قطع كنه و بره حاجي حاجي مكه ، ، خودتم ديگه جرات نكني زنگ بزني صداشو بشنوي كه اخرين جمله اش تو ذهنت بمونه فراموش كردن فسقلي محسوب ميشه ؟

هميشه انگار بامداد فرسنگها جلوتر بود ، كوچكترين سوال بچه گانه اي كه ميپرسيدي شيرين ترين پاسخ بزرگانه را تحويل ميگرفتي !

خب تعريف كن ببينم چه خبر ؟

-بامداد ديروز سينا يه جلسه ي تراپي داشت با يه دختر بچه ي افغان كه بهش تجاوز شده بود ، منم رفتم

-خب ؟

خب هيچي خيلي غصه داشت ، سينا اما خيلي خونسرد نشسته بود باهاش حرف ميزد ، دلم ميگيره وقتي ميبينم ادما اينجورين ، همش ميگم نكنه توام بيخيال باشي

لبخند زده بود به اين سادگي بچه گانه

-اولا كه عزيز دلم هيچ ادم سالمي به غم ديگران بي خيال و بي تفاوت نيست ، شايد او درونگراست و غمشو بروز نميده ، بنده هم بيخيال نيستم خيالتون راحت

-خب معلومه تو از جامعه ي مردا دفاع ميكني.

romangram.com | @romangram_com