#به_سادگی_پارت_249


- نه ... فقط میخوام یه چیزی بگی ...

- چی شده آخه که فسقلیه من اینطوری غمگینه ؟

- استاد صدیق سکته کرده ... سینا هم پا شده رفته خونمون ... مامانم با من نیومد بیمارستان ... سینا رو به من ترجیح داد ... گفت روحیه اش خرابه ... خب منم روحیه ام خراب بود ...دوست داشتم بیاد پیش من ... الانم دلخورم ...

- کجایی الان ؟

- جلوی بیمارستان ... روی جدول خیابون

- عزیز دلم که ناراحتی و نمیذاری بیام پیشت ... مامانت رسم مهمان نوازی رو جا آورده ... یعنی هرکس جای سینا هم بود نمیتونست عذرشو بخواد که ... میدونم به خاطرش اذیت شدی ... اما هیچوقت فدراشو به کس دیگه ترجیح نمیده ... جوجه منم انقدر منطقی هست که این شرایطو درک کنه ... ولی خب الان دلش نازک شده ... مگه نه ؟

- بامداد ؟ داری گولم میزنی ؟

- نه عزیزم ... میدونی که برام عزیزترینی و نمیخوام لحظه ای ناراحت شی ... اگه فکر میکنی الان بری خونه اذیت میشی برو کارگاه ...منم نمیام که تنها باشی ... اما مامانت مگه به جز تو کسیو داره ؟

- نه

- خب پس چی میگی ؟

- هیچی ...میرم خونه

- باشه ...

- بامداد ؟

- جان دلم ؟

- دوستت دارم ...مرسی که هستی ...

گوشی را قطع کرده بودم ... اولین بار بود که این جمله را مستقیم به بامداد گفته بودم ... ولی باید میگفتم ... بعد از تمام صبوری های این مدت و حمایتهای بی شائبه اش استحقاق شنیدنش را داشت ...آن هم وقتی در مورد سینا آنقدر بدون بغض و تعصب صحبت میکرد ...این مرد را باید دوست میداشتی ... ! چاره ی دیگری نداشتی !





romangram.com | @romangram_com