#به_سادگی_پارت_250
تمام راه تا خانه را با انرژي اي كه از بامداد گرفته بودم خشم در دلم پرورانده بودم ، بيشتر شبيه كسي بودم كه براي ميدان جنگ لباس رزم ميپوشد
-سلام
-سلام عزيزم
از جا بلند شده بود :سلام فدرا جان
نگاهي انداخته بودم به صورتش ، بد !
-دكتر صديق خوب بود ؟ گلاره رو ديدي ؟
بي توجه به سينا رو كرده بودم به مامان
-هنوز بستري بودن ، من كه رفتم تو اتاق خواب بود ، خيلي هم به هوش نيست ، گلاره جون هم تنها بود ، گفتم فردا ميريم پيشش
-كار خوبي كردي
- من برم لباس عوض كنم
انگار سينايي با ان قد و قواره انجا حضور ندارد ، مامان معناي حركاتم را فهميده بود
-سينا جان چاييت سرد شد
-چشم ميخورم
براي عروسي هم اگر ميخواستم اماده شوم انقدر نبايد طول ميكشيد
براي خودم چاي ريخته بودم كنار مامان نشسته بودم
تلفن زنگ خورده را برداشته بودم نيلوفر بود ، براي گرفتن مرواريد به مشكل خورده بودند ميخواست مامان معرفي نامه اي بدهد ، اگر ميشد ميگفتم بعدتر تماس بگيرد
- مامان نيلوفر با شما كار داره
عذرخواهي كرده بود ،
romangram.com | @romangram_com