#به_سادگی_پارت_248
- عزیز دلم این چه حرفیه ...آروم باش ... چیزی نیست که ...
- خیلی چیزه ... خیلی ...من خیلی بی معرفتم ... حالشون خوبه ؟
- هنوز بستریه ... ولی بهتره
- میتونم ببینمشون ؟
- اگه قول بدی شلوغ نکنی اره
این زن در این شرایط سخت هم به من روحیه میداد ... کار دنیا برعکس شده بود ...
- گاون مخصوص پوشیده بودم ... هنوز پا داخل اتاق نگذاشته هق هقم بلند شده بود ...
پیرمرد روی تخت برای من فقط استاد نبود ... پدر بود ... همراه بود ... دوست بود ... راهنما بود ... استاد بود ...
گلاره جون تنهایم گذاشته بود ... چقدر چهره ی مهربان و مردانه اش تکیده شده بود ...
- استاد من خیلی بدم ...خیلی بد ...خودم میدونم ... کدوم دختریه که انقدر از پدرش بی خبر باشه ... شما و گلاره جونو تنها گذاشتم ... شما منو ببخشید ...
خوب بود که استاد به هوش نبود ... صد در صد رویم نمیشد در چشمانش نگاه کنم ...
هر کار کرده بودم گلاره جون اجازه نداده بود بیشتر بمانم ... از بیمارستان که آمده بودم بیرون دوباره یاد سینا افتاده بودم که در خانه ی ما جا خوش کرده بود ... لجم در آمده بود ... شب را میخواستم در کارگاه بمانم ...مامان بفهمد چقدر ناراحت شده ام ... از طرفی دوست داشتم با سینا رو به رو شوم ... شاید بعد از اینهمه مدت ذره ای خجالت بکشد ...
دل به دریا زده بودم شماره اش را گرفته بودم ...
- سلام
- سلام... بامداد ؟
- جانم ؟ ...خوبی ؟
- نه خوب نیستم ... یه چیز خوب بگو
- چرا ؟ چی شده ؟ کجایی ؟ بگو بیام پیشت
romangram.com | @romangram_com