#به_سادگی_پارت_247
- خداحافظ
نمیدانستم باید مامان را بگیرم یا گلاره جون ... حتی رویش را نداشتم زنگ بزنم ... مثلا دختر نداشته شان بودم ... انقدر بی معرفت بودم که حتی خبر نداشتم چه برایشان اتفاق افتاده ...
- الو ...مامان سلام
- سلام ...
- مامان دکتر صدیق سکته کردن...بیمارستانه ... من الان روم نمیشه زنگ بزنم به گلاره جون
- ای وای... کی اینطور شده ؟
- چند روز پیش مثل اینکه ... خانوم اسلامی گفت ...
صدایش را پایین آورده بود
- فدرا سینا اومده اینجا روحیه اش هم مناسب نیست که بتونم بگم بره ...به گلاره زنگ میزنم ... تو برو اونجا ...
- بابا مامان سینا غلط کرده ... به ما چه که روحیه اش خرابه ...
- داد نزن
- داد میزنم ... به ما چه اخه ... پاشه بره هر جایی که تا الان بوده ...
- نمیتونم مهمونو از خونه بندازم بیرون ...
گوشی را بدون خداحافظی قطع کرده بودم ... بی ادبی بود ... اما دوست نداشتم مامان سینا را به من ترجیح دهد ...
از پرستار سراغ گلاره جون را گرفته بودم ... گاهی که عمل داشت همین بیمارستان بود ...
از ته راهرو که دیده بودمش روی نگاه در چشمانش را نداشتم ... این زن سپیدموی دوست داشتنی در چنین شرایطی تنها مانده بود ...
به جای اینکه باعث تسکینش شوم خودم را در آغوشش پرت کرده بودم زده بودم زیر گریه ...
- گلاره جون من شرمنده ام ... باید زودتر میومدم ... میدونم که خیلی بدم
romangram.com | @romangram_com