#به_سادگی_پارت_246


- اااا...

- خب باشه ... خجالت نکش ...

... ... ...

بامداد بنده خدا را سر کار گذاشته بودم ... در تمام این مدت فکرم پی تنها چیزی که نبود بامداد بود ... انگارآدمیزاد از بابت هز چیز که خیالش راحت میشد میگذاشتش کنار ... بامداد برای کنار زدنی نبود ...اما حالا که میدانستم کنارم هست و تحت هر شرایطی می ماند بی خیال شده بودم ... شاید صبوری های او هم دخیل بود ... مرد و مردانه تحت فشار قرارم نداده بود... ..عکسهای سونوگرافی دنیا در این چند ماه را با فیلمهای خودم آرشیو کرده بودم ... هر شب برای فسقلی در راه در دفتری کوچک خاطره مینوشتم ... عکس فرداد و دنیا را میان صفحات برایش چسبانده بودم ... میدانستم مامان در این مدت چند باری سینا را دیده ... آن هم به اصرار سینا ...

اما دیگر نمیخواستم پرونده ی سینا باز شود ...

- خانوم اسلامی سلام

- سلام

- نشناختید ؟ فدرا ام ...

- آ ببخشید عزیزم ... انقدر اوضاع به هم ریختست که دیگه خودمم نمیشناسم ...خوبی ؟

- من خوبم ؟ ... شما چطورید ؟ اوضاع چرا به هم ریخته است ؟

- از چند روز پیش که دکتر حالشون بد شده تمام مطب به هم ریخته ...همه ی قرار ها رو کنسل کردم اما بدتر از همش اینه که دکترم هیچ حالشون بهتر نشده

- استاد چی شدن مگه ؟

- چند روزپیش یهو قلبشون ناراحت شد زنگ زدم آمبولانس مثل اینکه یه سکته ی خفیف داشتن ... الان هنوزم بستری ان

- چرا به من خبر ندادید ؟

- من نمیدونستم تو خبر نداری که دختر ؟

- کدوم بیمارستانن الان ؟

- همون بیمارستانی که خانومشون میرن ...

- باشه ...مرسی ...پس فعلا

romangram.com | @romangram_com