#به_سادگی_پارت_244


- سلام عزیزم ..خوبی ؟

- بله ... بامداد میشه همو ببینیم ؟

- نگو به همین سرعت تصمیمتو گرفتی که باورم نمیشه

- نخیر آقاجان ... شلوغ نکن ... باید باهات صحبت کنم ...

- باشه ...میام دنبالت فسقلی

- مامان ، بامداد میاد دنبالم بریم بیرون ...

- باشه ... مواظب خودت باش ...

از اینکه این جای دنج و خلوت را انتخاب کرده بود خوشحال بودم...

- خب من در خدمتم ...

- بامداد من با مامان صحبت کردم ... دوست نداشتم این قضیه پنهانی بمونه ... شبیه رابطه ی دختر بچه های دبیرستانی ...

- کار خوبی کردی و حالا نتیجه ؟

- نتیجه اینکه مامانم میخواد که این رابطه چارچوب داشته باشه حتی اگر پایانش ازدواج ما نباشه ...که البته منم اینطوری فکر میکنم ... حالا میخوام نظر تو رو هم بدونم

- برای من که مهم تره فدرا ...من دیگه یه مرد 34 ساله ام ، بچه نیستم که بخوام حالا حالاها تجربه کسب کنم ...و در اسرع وقت به شکوه جون میگم بیاد که با مامانت صحبت کنند

- و اما یه چیز دیگه ... من هنوز نتونستم رابطه ی تو و کژالو هضم کنم ... و فکر کنم قبل از پیش بردن هر چیز باید تکلیف این قضیه روشن شه

- ببین فدرا میدونم که تو شاهد یه بخشی از رابطه ی من با کژال بودی ... که خب شاید الان پذیرشش برات راحت نباشه ... من کتمان نمیکنم که کژال تو چند سال از زندگی من شریک بود ... اصولا من تو روابطم آدم تنوع طلبی نیستم ... دلیل داشتن این دوستای محدود هم همینه ... در مورد کژال و من شاید ما خیلی وقت بود تو یه رابطه بودیم اما هیچ کس به خودش زحمت نمیداد این رابطه رو نقد کنه ... انگار نگه داشتنه این دوستیه مسالمت آمیز واسه هردومون راحت تر بود ... تا وقتی که کژال رفت ... من حتی به خودم نمیدیدم بخوام به تو فکر کنم چه برسه که اینطوری بخوام درگیرت بشم ... ولی الان اینجام و میخوام بدونی کژال یه داستان تموم شدست واسه من ...

- باید بهم فرصت بدی بامداد ...

- نمیخوام تحت فشار بذارمت اما فکر دل این مرد 34 ساله ی رو به رو هم باش

- هی اینو میگی احساس میکنم خیلی پیریا

romangram.com | @romangram_com