#به_سادگی_پارت_242


و دوباره واژه ای جدید که بامداد مرا خطاب کرده بود ...

- خوبه ... خودت چطوری ؟

- تو خوب باشی خودمم خوبم ...

- خب پس دو تایی خوبیم ...

- مواظب خودت باش پس فسقلی

بامداد حتی حالا که ابراز علاقه کرده بود هم ادای پسرهای تازه بالغ را در نمی آورد که مدام در حال اس ام اس دادن و چک کردن باشد ... همینها بود دلم را بندش کرده بود ...

دوش گرفته بودم ... میوه در بشقاب چیده روی تخت نشسته بودم کتاب بخوانم ... بعد از مدتها تنهایی در اتاق خودم میان خلوت خودم و تمام کتابهایم ... تنها چیزی که اذیت میکرد پنهان بودن این قضیه از مامان بود ... دوست داشتم دل به دریا بزنم برایش تعریف کنم ... بعد از اینکه دیگر در جلسات نیما حضور نداشتم مطب استاد هم نرفته بودم ... دلم برای راهنمایی های پدرانه اش تنگ شده بود ... برای اینکه مثل آن موقع که سینا را تحلیل کرده بود کمی مرا و تردیدهایم را هم تحلیل کند ...

مامان که آمده بود چای به دست سراغش رفته بودم ...

- مامان بیا یه دیقه بشین من یه چیزی بگم ...مونده سر گلوم

- بگو ...

- ببین تند تند میگم تو هم گوش کن چون خیلی برام سخته

- باشه خب بگو ...

- بین من و بامداد یه علاقه ای هست ... بامداد میخواد که قضیه جدی باشه ... اما من نمیدونم اصلا این قضیه از بیخ درسته یا نه ...این احساس واقعیه یه نه ... یه وقتایی یاد کژال میفتم میگم شاید اگه منم یه مدت نباشم به راحتی فراموش شم ... یا اینکه بالاخره بامداد و کژال یه سری روابطی با هم داشتن ... نمیدونم با وجود اطلاع از این پیشینه میتونم با بامداد کنار بیام یا نه ... الان هم سر در گمم و دارم دیوونه میشم ... تموم شد ...آخیش

- من دیگه اگه بچه ای رو که بزرگ کردم نشناسم که مادر نیستم ... معلوک بود شما دو تا به خیال خودتون خیلی زرنگید و فکر میکنید کسی نفهمیده ... خوشحالم که بهم گفتی... انتظار داشتم زودتر از این به حرف بیای... اولا که بهتره چارچوب این رابطه رو مشخص کنید ... دوما تا وقتی با کژال و گذشته ی بامداد کنار نیومدی خودتو گول نزن ... الان میتونی بگی دوسش دارم مهم نیست ... بعدا مهم میشه ... من به عقل و منطقت ایمان دارم و میدونم تصمیم اشتباه نمیگیری

- بابا مامان من به عقل و منطق خودم ایمان ندارم ... بعدم وقتی من هنوز مطمئن نیستم چطوری به این رابطه چارچوب بدم ؟

- ببین اطلاع داشتن من و خانواده ی بامداد شما رو تحت فشار نمیذاره ... یعنی هم من هم شکوه اونقدر بالغ هستیم که انتظار نداشته باشیم حتما این رابطه به ازدواج ختم شه ... اما دوست ندارم پنهانی و دور از چشم باشه ...

- مامان

- جانم ؟

romangram.com | @romangram_com