#به_سادگی_پارت_241
- الان آب میریزم
- باشه عجله ای نیست ...
جلو آمده بود ... تکیه به صندلی آشپزخانه زده بود ...
- خوبی ؟
- نه ... اصلا ...میگرنم عود کرده ...داره دیوونم میکنه ...
- من نمیدونم این ترانه کی میخواد دست از این کله خراب بازیا بر داره
- بنده خدا به خاطر خوشحالیه من این کارو کرده ... نمیدونست قراره اینجوری بشه که ...
- باشه فرشته کوچولوی مهربون ... ببرمت دکتر ؟
- جک تعریف میکنی ؟
- نه ! ... به نظر میاد انقدر کم عقل باشم که با این حال و روز تو بخوام جک تعریف کنم ؟
- نه...اما برم جلوی مهمونا بگم مامان من دارم با بامداد میرم دکتر ... بعدم میگرن که با دکتر خوب نمیشه
- وقتی حالت اینجوریه یادم میره بقیه هم هستن ... ما دیگه میریم که بقیه هم بلند شن ... زود بخواب ... فدرا توروخدا زودتر با تردیدات کنار بیا... بذار خودم از فسقلیم مواظبت کنم ...
- بیا این آبو ببر فعلا ...
- بده چایی ها رو بیارم سنگینه ...
- نه بابا زشته
چای را که نوشیده بودند همه عزم رفتن کرده بودند ... نارین و ترانه خیلی به حرفم نگرفته بودند ... فهمیده بودند اوضاع خراب است ...
بیدار که شدم ساعت 12 ظهر بود ... همه رفته بودند ... اتفاق خوبش پیام او بود :
- جوجه ی من چطوره ؟ ...
romangram.com | @romangram_com