#به_سادگی_پارت_240
فرداد با ادب و متانت تمام نیما و بامداد را پذیرفته بود ... دنیا را کنارش نشانده بود ... دست دور شانه اش انداخته بود ... از روزش میپرسید... ناراحت شده بود که خودش را خسته کرده ... این میان که سردرد امانم بریده بود و شوخی های بچه ها تمامی نداشت ... نارین بامدادی که از سر شب نمیتوانستم در حضور جمع نگاهش کنم را زیر نظر گرفته بود ... فکرم مشغول شده بود ... میشد چند سال دیگر صحنه ی رو به رویم که فرداد و دنیا درآن قاب شده بودند متعلق به من و بامداد باشد ؟ ...
این مهمانی هیچ حالم را خوب نکرده بود ... به خصوص که حتی نتوانسته بودم قدمی به بامداد نزدیک شوم ...
مامان که خواسته بود غذا ها را روی میز بچینم نارین در آشپزخانه زیر گوشم زمزمه کرده بود :
- این بیچاره خودشو کشت ... حداقل یه نگاه بنداز ...
- ااا ...نارین ساکت ... جلوی فرداد که نمیشه ...
- حالا از ما گفتن ...بنده خدا گناه داره ...
سر میز هم حتی نتوانسته بودم نگاهش کنم ... ترسو شده بودم انگار ...
دوست داشتم میشد این جمع ناپدید شوند ... دستش را بگیرم ... به اتاق تاریکم ببرم که ذره ای نور سردردم را تشدید نکند ... روی لحاف گل گلی ام دراز بکشیم ... در آغوشش بخوابم ... شاید این سردرد لعنتی تمام شود ...
دنیا خسته شده بود ... فرداد از همه عذرخواهی کرده بود ... همه پذیرفته بودند ...
نیما با وجود اینکه در جمع همه دوستش داشتند و با همه ارتباط گرفته بود بلند شده بود ... خواسته بود ترانه را هم برساند که ترانه گفته بود شب پیشمان میماند ...
انگار جمع که خلوت تر شده بود مردمک چشمانم میتوانست به آن سمت کشیده شود ...
آدری و سارا درگیر زنانه هایشان بودند ... بعد ازمدتی هم را دیده بودند میخواستند از فرصت استفاده کنند ... نارین و ترانه ... که دو نفری به خیال خودشان خیلی نامحسوس داشتند فضا را فراهم میکردند که بتوانم لحظه ای با بامداد صحبت کنم ... مشکل گارن و احسان بودند که با خونسردی تمام بامداد را به حرف گرفته بودند ...
مامان هم انگار نه انگار که سردرد دارم خواسته بود چای ببرم ...
به آشپزخانه رفته بودم ... همانطور که فنجان ها را پر میکردم دعا دعا میکردم این مهمانی کذایی تمام شود ... امشب بدترین شب ممکن برای مهمانی دادن بود ... برای دور بودنم از بامداد
صدای شکوه جون از هال آمده بود ... در آن لحظه کم از صدای جبرئیل برای من نبود
- بامداد جان مادر یه لیوان آب بیار من قرصمو بخورم ...
هر لحظه هزار ساعت گذشته بود تا بامداد در آستانه ی در آشپزخانه ظاهر شود ...
انگار سالها بود ندیده بودمش ...
romangram.com | @romangram_com