#به_سادگی_پارت_239


به خانه که رسیده بودم انگار در بهشت برین سبز شده ... صدای ترانه در خانه ی ما آنهم این روز که میدانست آموزشگاه کلاس دارم عجیب بود ...

- سلام ...ترانه تو اینجا چیکار میکنی ؟ ... سلام مامان ...

صدای دنیا هم از آشپزخانه آمده بود : سلام فدرا

- اوا دنیا م اینجاست ... سلام

- سلام عرض شد خانوم روانشناس ...تحویل بگیرید رسید بدید ... اومدیم حضوری برای عرض تبریک ... تازه بنده خدا خبر نداری دو سوت دیگه همه بچه ها اینجان ...

- بچه ها اینجان ؟ برای چی ؟

- همه رو دعوت کردم تبریک حضوری ... الاناست که برسن ...اگه فکر کردی این چشمای پر خونت و صورت خسته دل منو به رحم میاره سخت در اشتباهی ... چون برای اولین بار در عمرم از ظهر تا حالا وایسادم کمک خاله آشپزی کردم ...

- نگو که باور نمیکنم ...

- دیگه مرام گذاشتم دیگه ... حالا چرا این شکلی ای تو ؟

- بابا میگرنم عود کرده داره دیوونم میکنه ...

- اخی ... ولی جدی خیلی داغونی ... بیا برو یه دوش بگیر بیا

- حالا کیا رو دعوت کردی ؟

- بگو کیا رو دعوت نکردم ... نارینو از کرج کشوندم ... داره با آژانس میاد ... آدری ... سارا ... خاله ژاکلین ... نیما ... بامداد ... شکوه جون ... بازم بگم ؟

- نه نه بسه دیگه ... خیلی زحمت کشیدی مثل اینکه ...

دوش گرفته بودم ... ژلوفن و ادویل و میگر استاپ هم خورده بودم ... دریغ از اپسیلونی بهبود ...

مامان و ترانه و دنیا میز را میچیدند... مامان خدا را شکر میکرد به مدد میز ناهارخوری 18 نفره اش میتواند راحت پذیرایی کند ...

فرداد زودتر از همه رسیده بود ... رویا رویی بامداد و فرداد خودش میتوانست به این میگرن کوفتی دامن بزند ...

عمو هاروت و آقای آرین کنار پنجره ی پذیرایی پیپ میکشیدند ... بقیه به هر ضرب و زوری بود در پذیرایی نشسته بودند ... ترانه و آدری یک لحظه ول کن نبودند ... سارا را هم تحریک میکردند با شوخی هایشان همراه شود ...

romangram.com | @romangram_com