#به_سادگی_پارت_238
- ببخشید که کل راهو خواب بودم ... مواظب خودت باش ... رسیدی خونه خبر بده
- معلومه خیلی خوابی ... تا من برسم تو خواب هفت پادشاهو دیدی ...
- خدافظ
- خوب بخوابی فرشته کوچولو
کلید که در قفل انداخته بودم انگار خواب دنیا از چشمانم پریده بود ... سعی کرده بودم با بی صداترین حالت ممکن دوشی بگیرم ... مسواک زده بودم ... نیم ساعت گذشته بود ... بامداد باید رسیده بود ...
پیام داده بودم :
- بامداد خان میبینی که من بیدارم و جنابعالی رفتی خونه بدون خبر دادن خوابیدی
هنوز 1 دقیقه نگذشته جواب داده بود : بامداد خان غلط بکنه بی خبر به شما بخوابه ... همین الان رسیدم عزیزم ... مرسی که بیدار موندی ... بخواب که بامدادم بخوابه ...
- باشه ...شبت بخیر
- شب بخیر عزیزم ...
انگار همیشه آغازهای غیر مترقبه ام پایان های غافلگیر کننده تر داشت ...
فرداد مهمانمان کرده بود رستوران مورد علاقه ام ... خانواده ی چهارنفره و نصفیمان را ... خانواده ای که صندلی پنجمش دور میز جای خالی پدر را مشهودتر از همیشه نمایان میکرد... پدری که حالا اگر بود تنها پدر نبود ...
دیگر با بامداد صحبت نکرده بودم ... کل روز را خواب بودم ... بیدار هم که شده بودم مامان اولتیماتوم داده بود سریع حاضر شوم ...
حالا این بهانه ی کوچک دور هم جمعمان کرده بود ...
...
هنوز هم خستگی شب بیداری ها ... اسباب کشی کارگاه انگار برطرف شده بود ... سر کلاس بچه ها را دو تا میدیدم ... میگرن لعنتی هم باز آمده بود ...
romangram.com | @romangram_com