#به_سادگی_پارت_236


- تو حق نداری منو تنها بذاری بامداد ... میفهمی ؟ ... حق نداری ... هیچوقت ... هر اتفاقی هم که بیفته ...

بوسه اش روی موههایم نشسته بود ... :

- هیچوقت نمیذارم ... فدرا منو از تردیدات بکش بیرون ... بذار پررنگ باشم ... میدونم شاید برای دخترونه های پاکت کم باشم ... اما تلاش میکنم ... تو فسقلیه منی ... کنار گذاشتن تو واسه من سخته ... بفهم

- من هیچی نمیفهمم ! ... خودت بفهم ... تو باید همیشه باشی ... هر چی که بشه ... تو تو لحظات سخت اومدی ... تو منو بد عادت کردی ...حالا هم باید پاش وایسی ... بفهم ...

دست دو طرف صورتم گذاشته بود ... سرم را بالا گرفته بود ... نه او فهمیده بود ...نه من ... لبهایش که روی چشمان خیسم فرود آمده بود ... که از میان ابروهام گذشته بود ... که روی گونه ام کشیده شده بود ...

تمام صورتم حالا ردی از بامداد داشت ... خوش را عقب کشیده بود ...

- فدرا نخواستنت کار من نیست وقتی اینجوری جلوم وایسادی ... هستم ... همیشه هستم ... فقط بهم تکیه کن ... شک نکن ...

یک خب ساده گفته بودم ... انگار قسمت بود همه ی علاقه مان را با داد و فریاد به هم حالی کنیم ...

برایم آب آورده بود :

- بیا اینو بخور ... هیچی تو ویلا نداریم برات بیارم ...

- دستی به صورتش و ریشهای نسبتا درآمده اش کشیده بودم ... چیکار کردی با خودت ؟

- این یه هفته جهنم بود فدرا ... جهنم ... نپرس ...

- زنگ بزن نیما بیاد دنبالم ... به مامانم گفتم شب کارگاهم دیر وقت میرم ...همین الانم راه بیفیتیم 2 . 3 صبح میرسم...

- با نیما اومدی ؟

- اره ... زنگ بزن بیاد

- گوشی را برداشته بود ...نیما را گرفته بود... راه طبقه ی بالا را پیش گرفته بود ...

10 دقیقه بعد با ساک دستی کوچکی پایین بود ...

- پاشو ...

romangram.com | @romangram_com