#به_سادگی_پارت_235


از همه جا بی خبر قبول کرده بود ... گفته بود اگر دیر شد شب تنها بر نگردم ... نمیدانست به جای فاصله کارگاه تا خانه قرار است جاده ی شمال تا تهران را طی کنم ...

شاید انتخاب بامداد اشتباه بود که حالا پشتم خالی بود ... که حالا باید دخترانه هایم را برمیداشتم به جاده میزدم ... که حالا باید به مادر عزیزتر از جانم دروغ میگفتم ...

باورم نمیشد ... فدرای گل گلی کنار نیما جاده ی چالوس را طی میکرد در پی بامداد ... انگار خیلی هم عاشقانه هایم ساده نبود ...

4 ساعت کنار نیما در ماشین بودم دریغ از چهار کلمه حرفی که بینمان رد و بدل شده باشد ... نیما همیشه همینقدر خوب آنجا که باید سکوت میکرد ... اما شاید هزاران کلمه آماده کرده بودم برای بامداد

خواسته بودم نزدیک ویلا پیاده ام کند ... فهمش ستودنی بود که به رویم نمی آورد ... گفته بود در شهر دوری میزند ... هروقت خواستم میتوانم تماس بگیرم دنبالم بیاید ...

انقدر پاهایم را محکم زمین کوبیده بودم درد گرفته بودند ... در ویلا را آنقدر محکم کوبیده بودم که درد دست نیز به پاهایم اضافه شده بود ...

سیگار به دست در را باز کرده بود ... ژولیده تر از همیشه ... بامداد روبه رو تنها صحنه ای بود که انتظارش را نمیکشیدم ...

اعصاب به هم ریخته ام بدتر از آن بود که مسخ ژولیدگی بامداد شود ...

- تو اینجا چیکار میکنی ؟ ... چطوری اومدی ؟

چطور به خودش اجازه میداد از من سوال کند ...

- سوالتو اشتباه پرسیدی جناب آقای آرین ... باید بپرسی من اینجا چیکار میکنم ؟ ... اونوقت منم بهت جواب میدم ... اونوقت منم میگم نمیدونم آقای آرین ... نمیدونم چی شده که یه هفته است گوشیتو خاموش کردی ... نمیدونم چرا به خودت زحمت ندادی یه خبر بدی ... نمیدونم چی باعث شد تصمیم بگیری یه هفته دیوونم کنی ... بی اونکه بدونم چرا ... نمیدونم چی باعث شد وقتی میخوام جواب اون کنکور لعنتی رو ببینم و اولین نفر به تو جواب بدم گوشیتو خاموش کردی و هیچ خبری ازت نیست ... نمیدونم چرا اون بامدادی میگه فسقلی بدون همیشه هستم یهو ناپدید شده ... اونوقت میگم روانی شدم تا بعد از یه هفته از زبون نیما شنیدم آقا شمال تشریف دارن ... میبینی ؟! میبینی اگه سوالتو عوض کنی من چقدر جواب دارم ؟! البته واسه این سوالتم جواب دارما ولی اونقدر نیست ! میخوای بدونی اینجا چیکار میکنم ؟ احمقم ! ... اینجام چون احمقم ... چون هنوز نمیدونم دخترونه های من انقدر ساده است که همه برشون میدارن میتکونن میذارن سر جاشون ... چون هنوز نمیدونم تو هم میتونی درست سر بزنگاه پشتمو خالی کنی

صدای فریادش چهار ستون بدنم را لرزانده بود : بس کن فدرا ... بس کن ... اره نمی دونی ! ...نمیدونی لعنتی ! ولی نه اینارو ... نمیدونی وقتی بهت اس ام اس میدم و اونطور جواب میدی میدونم یه چیزی سر جاش نیست ... نمیدونی وقتی همون شب از دهن ترانه در میره که خواستگار برات اومده دیوونه میشم ... وقتی میفهمم دوست فرداده که چند سال زودتر از من میشناسیش ... وقتی ترانه از تردید هات برام میگه ... از اینکه نمیتونی بین عقل و احساست به من یکیو انتخاب کنی دیوونه تر میشم ... منو له کردی فدرا ... من ، بامداد آرین ، با 34 سال سن یه هفته ست شرکت وزندگیمو ول کردم اومدم اینجا ... .تو فکر اینکه جای من تو زندگیه تو کجاست ؟ یه جایی بین تردیدهات ؟

من در حالت معمولی هم که خودم داد میزنم اشک بود که می آمد ... چه رسد به حالا که بامداد همیشه صبور هم عصبانی شده بود ... نمیدانستم این تن صدای مردانه ی دوست داشتنی میتواند بالا هم برود...

با گریه هم شده بود باید حرفم را میزدم ... نامفهوم هم که شده بود باید حرفم را میزدم ...

- بامداد سر من داد نزن ... من تردید داشتم ... هنوزم دارم ... مثل خودت که وقتی کژال رفت تردید داشتی ... دو سال گذشت تا تردیداتو کنار گذاشتی ... هنوزم تردید دارم وقتی میبینم به راحتی وحیدو کنار گذاشتم به خاطر تو ، تویی که از فرداش تلفنتو خاموش کردی و گذاشتیم تو برزخ بی خبری ... تویی که قرار بود اولین نفر خبر قبولیمو بشنوی حالا آخرین نفری ... تردید دارم ... من تردید دارم بامداد ...

صدایم دیگر از بغض و فریاد در نمی آمد ... هنوز موقعیت را درک نکرده بودم که صدای استخونهایم درآغوش بامداد در آمده بود ... بامداد همیشه مهربانی که حالا با تمام زور مردانه بازوانش را دورم حلقه کرده بود ... بامدادی که در 34 سالگی بغضش گرفته بود ...

- فدرا تو چرا نمی فهمی من دوستت دارم ...چرا نمی فهمی تو واسه من کژال نیستی که به راحتی بری ... من نمیتونم تو تردیدات باشم چون حتی مردترین مرد دنیا هم که باشم طاقت ندارم ببینم فسقلی دوست داشتنیه من گوشه ی ذهنش یه نفر دیگه هست ... چون میدونم اونقدر دوست داشتنیه که هر کسی به راحتی عاشقش میشه ... همه ی اینا تقصیر توئه فدرا ... تقصیر تو با تمام خوبیات ...

بلوزش را چنگ زده بودم ... نمیخواستم حتی لحظه ای این آغوش دور شود :

romangram.com | @romangram_com