#به_سادگی_پارت_234
شاید مامان بیشتر از کف دستش مرا شناخته بود ... یک هفته بود دوباره دیوانه شده بودم ... از همان روزی که بامداد جواب اس ام اسم را نداده بود ... از فردای همان روز که زنگ زده بودم به گوشی خاموشش ... از فرداهایش که در تکرار همان خاموشی گذشته بود ... از ترانه ای که میگفت از بامداد خبر ندارد ...
.پلک روی هم نگذاشته بودم ... ساعت 12 شب بود که کتاب رومن گاری را دست گرفته بودم ... ورق زده بودم ... با روشن شدن اتاق سر بلند کرده بودم بی انکه حتی کلمه ای فهمیده باشم ...
فکرش را نمی کردم بامدادی تمام مدت امتحان منتظرم مانده بود ... امروز بعد از یک هفته بی خبری تنهایم گذاشته ... حالا که بیشتر از همیشه حضورش را میخواهم ... درست بعد از اینکه از حاشیه امنم بیرون آمده بودم ... درست بعد از آنکه با احساسم ، با عقلم ، با تردیدهایم با تمام وجود او را انتخاب کرده بودم ... پایش ایستاده بودم ...
شماره ی 2 ی نقش بسته روی اسکرین لپ تاپ اشک بر چشمان خودم و مامان آورده بود ... در آغوش مامان گریسته بودم نه از خوشحالی دیدن این 2 ، به خاطر مردی که درست وقتی باید پا به پایم برای این 2 ی ناقابل خوشحالی میکرد صحنه را خالی کرده بود ...
حتی فرداد و دنیا که عادت به صبح زود بیدار شدن نداشتند هم زنگ زده بودند ... تبریک مردانه ام را فرداد گفته بود ... گفته بود بابا اگر بود چقدر افتخار میکرد ... فردادی که هنوز پدر نشده خوب پدارنه رفتار میکرد ...
هرچه بود ... امروز با اعلام نتایج باید نتیجه این انتظار مبهم هم مشخص میشد ... شماره گرفته بودم :
- الو سلام میس فدرای عزیز ... خبرو از ترانه شنیدم ... مبارکه ... بی صبرانه منتظر شیرینی هستیم
- سلام نیما ...حالا شیرینی باشه طلبت
- میبینم که اعصاب هم نداری ... این گردن من از مو باریکتر بانو
- نیما شوخیو بذار کنار ...از بامداد خبر داری ؟
- اره ... رفته شمال ... یکم به هم ریخته بود ... شرکتو سپرد به من رفت شمال ...
هرچه بد و بیراه بود نثار روح بامداد کرده بودم ... یک هفته شب و روزم را بهم پیوند زده بود ... رفته بود شمال ... :
- نیما ببین یه کاری ازت میخوام ... به جبران سه ساعتی که تو شرکت معطلم کردی
- بفرمایید ...
- منو ببری شمال ... تنهایی نمیتونم تو جاده رانندگی کنم ...
- باشه ... من در خدمتم ... شما بیشتر از اینا به گردن من حق نداری ...
- تعارفو بذار کنار... پس میام دم شرکت ...
مامان را گرفته بودم ... گفته بودم امشب به خاطر قبولی ارشد همه در کارگاه دور هم هستیم ... ممکن است دیر وقت به خانه برگردم ... خواسته بودم به فرداد و دنیا بگوید فردا شب با آنها شام میخوریم
romangram.com | @romangram_com