#به_سادگی_پارت_233


- بد نیست ... فقط دلش یکم واسه یه فسقلی تنگ شده

- حالا میبینیم همو

شاید این بی احساس ترین جمله ای بود که میشد در پاسخ به ابراز احساسات مردانه ی بامداد نوشت ... فهمیده بود یک جای کار می لنگد

- باشه عزیزم ... مواظب خودت باش

- مرسی

به همین راحتی تمام شده بود ... بی آنکه بامداد از جنگ جهانی درونم باخبر شود ...

... ...

شب که زیر لحاف گل گلی خوابیده بودم انگار چند تن بار از روی دوشم برداشته شده بود ... وحید چقدر آقا منشانه پذیرفته بود نمیتوانم او را در نقش همسر بپذیرم ... مثل همیشه همان وحید خوب و دوست داشتنی بود ... حالا که امشب را مرور میکردم میفهمیدم زندگی قصه نیست ... قرار نبود وحید به خاطر جواب منفی من دست به خودکشی بزند یا به محض اینکه خانه مان را ترک کرد برنامه بریزد برای فردا شب که تنها در خیابان گیرم آورد اسید بپاشد به صورتم یا قصد تعرض داشته باشد ... زندگی ساده تر از آن بود که فکرش را میکردم ... میشد به سادگی میان عقل و احساست انتخاب کنی ... حتی اگر بعدها مجبور بودی به سختی عواقبش را بپذیری ... زندگی روان بود ...

... ...

با دنیا برای چکاب ماهانه اش همراه شده بودم ... تمام مسیر تا مطب دکتر را فیلم گرفته بود ... دیگر دنیا هم به خل بازی هایم میخندید ... فیلم مستند تهیه میکردم برای موجود کوچک ... تمام راه را هم روی فیلم حرف میزدم یا از دنیا سوال میکردم که صدای مادرش را بشنود ...

دلم میخواست امروز جمله ی بی احساس دیشب به بامداد را جبران کنم ... برایش نوشته بودم :

- بامداد میشه امروز بریم کافه شمرون ؟

گوشی را سایلنت کرده بودم ... منشی دکتر دنیا از آن بد اخلاق ها بود ...

40 دقیقه بیرون اتاق منتظر دنیا بودن حوصله ام را سر برده بود ... هر 2 دقیقه یکبار گوشی را چک کرده بودم ... بی جواب ماندن پیامم از بامداد هم مزید بر علت شده بود که کلافه شوم ...

دنیا را رسانده بودم خانه ... آخر شب بود و باز بامداد جوابم را نداده بود ...

... ...

- مامان فردا صبح جوابای ارشد میاد ... منو زود بیدار کنیا ...

- اگه تو امشب خوابت برد ...من بیدارت میکنم

romangram.com | @romangram_com