#به_سادگی_پارت_230


- نارین تو باید به من کمک کنی... یعنی اینکه من نمیدونم و چی بگم ، خودت میدونی و این حرفا نداریم

- اوه اوه پس قضیه جدیه ... حالا بگو ببینم

- وحید دوست فرداد پس فردا میخواد بیاد خواستگاری

- او و و و پس مبارکه ... میگفتی الان لباس عروسیمم میخریدم دیگه ...

- اذیت نکن نارین ...

تکه ای کیک در دهانش گذاشته بود :

- خب الان از من چه انتظاری داری ؟

- نارین من خودم احساس میکنم دلم یه جایی گیر کرده ... اما نمیدونم باید یه این احساسم اعتماد کنم یا با عقلم جلو برم ... مامانم دیشب میگفت وحید پسره خوبیه و باید بهش جدی فکر کنم ... بدجوری سردرگم شدم

- دلت کجا گیر کرده خب ؟

- پیش بامداد ... پسر شکوه جون

- خب چرا دودل شدی ؟

- خب چون نمیدونم با احساساتم بامدادو انتخاب کنم یا با عقلم وحیدو

- بامدادو چرا دوست داری ؟

- چون مردونست ...چون قابل اعتماده ... چون خیلی حمایتگره ... چون همیشه وقتی بهش نیاز داری هست ... همیشه تو لحظات سخت کنارم بوده نارین ... وقتی از پیش بابا اومده بودم له و لورده ... وقتی میخواستم کنکور ارشد بدم و همه از دستم ذله شده بودن ...فکر کن چند وقت پیش مالک کارگاه بهمون گفت ملکشو میخواد باید تخلیه کنیم ... رفته بود ملکو خریده بود ... همش احساس میکنم یه جای دنیا یکی همش مواظبمه ... حتی وقتی میخواستم با فرداد حرف بزنم اون راهنماییم کرد نارین ... همیشه هست نارین ...

نارین در سکوت نگاهم میکرد ... انگار چند دقیقه بود بی آنکه متوجه باشم در مورد بامداد کنفرانس میدادم ...

- فدرا تو جوابت پیش خودته ... فقط نمیدونم چرا تردید داری

- چون من از خودم و احساسم و درستیش مطمئن نیستم ...

- هیچکس هیچوقت اطمینان نداره فدرا ... ولی فکر میکنم همین اطمینانی که بامداد تو دلت میریزه کافی باشه ...

romangram.com | @romangram_com