#به_سادگی_پارت_229
- حالا معلوم میشه
- خب بگو حالا
- مامان وحید زنگ زد ... میخوان بیان خواستگاری
- چی ؟ مسخره بازی داری در میاری مامان ؟
- وا... یعنی من عقلم کمه که واسه تو مسخره بازی در بیارم ... ؟
- یعنی جدی میخوان بیان خواستگاری ؟ خب تو که میدونی جواب من چیه چرا نگفتی ؟ اینجوری که بد تره بیان بگیم نه ...
- خب تو نباید بی دلیل بگی نه ... میان ...با وحید صحبت کن ... انتظاراتتو بگو ...انتظارات اونو بشنو ... خاله بازی که نیست ... این پسرو بالاخره چند ساله ما میشناسیم ...
- بابا من اصلا مدلم مدل وحید نیست مادر من
- مدل تو مدل هیچکی نیست ... به حال خودت باشی تا آخر ور دل منی ... بزرگ شو فدرا ...
- چه ربطی داره ... وحید آدم من نیست
- من نمیتونم زنگ بزنم به مادر وحید بگم پسرت آدم بچه ی من نیست ... بذار بیان مثل بچه ی آدم دو کلام حرف بزن باهاش بعد نظر بده
این بحثی که با مروارید شروع شده بود و با خواستگاری تمام را دوست نداشتم ... کاش من زودتر از ابراز علاقه ی بامداد و پروانه های در دل خودم میگفتم ...
رفته بودم پیش نارین ... با آن تیپ اداری ... خسته اما مهربان بیرون آمده بود ...
- به به ... دخترخاله ی گرام چه عجب از این ورا
- سلام بر کارمند نمونه ... نارین بیا که کلی کارت دارم
- پس باید بیای من یه مانتو بخرم ...معامله پایاپای
- عجبا...باشه بابا بیا ...
نارین پدرم را درآورده تا یک مانتوی اداری بخرد ... آخر سر روی صندلی کافه لروکا آسوده بودیم ...
romangram.com | @romangram_com