#به_سادگی_پارت_228
- بله ؟
- یه چیزی بگم ؟
نمک خورشت را میچشید ... :
- بگو ...
انگار گفتنش سخت بود ..این روزها هر چیز که به او مربوط میشد سخت بود
- هیچی اصن ... بیخیال ... (کاهویی در دهان گذاشتم) ... چه خبر نیلوفر ؟
- سلامتی ... این هفته دیگه کارای اداریش تموم میشه ... میتوونن مروارید و از بهزیستی تحویل بگیرن
- ای جان مروارید ؟ اسمش مرواریده ؟ این اسمو خودشون گذاشتن ؟
- خودشون گذاشتن ... نیلوفر میگه نمیخوام بزرگ باشه که خاطرات اینجا رو تو ذهنش داشته باشه
- چند وقتشه ؟
- 6 ماه
- عزیزم... چه جوری پدر و مادرش دلشون اومده ؟
- از این آدمیزاد دو پا هر چی بگی بر میاد ...
..- .پس یه مروارید کوچولو هم داریم ... به نظرت کار خوبی میکنن مامان ؟
- درسته که کارشون سخت خواهد بود ...اما کار خوبی کردن ...هم برای اون بچه ی بی گناه خوبه هم برای خودشون ...
هنوز به کاهو ها ناخنک میزدم ... مامان کفگیر را به لبه ی قابلمه زده بود ...
- فدرا ببین یه چیزی دارم میگم... مثل بچه ی آدم بدون غربتی بازی گوش میدی
- وا مامان من کی غربتی بازی در آوردم آخه ؟
romangram.com | @romangram_com