#به_سادگی_پارت_227


هر سه با هم گفته بودیم : چی ؟

- اینکه من یا کلا در جمیع جهات بدبخت میشم یا در جمیع جهات خوشبخت توازن در زندگی من وجود نداره

همگی خندیده بودیم ... پر بیراه هم نمیگفت ...

خریده شدن کارگاه توسط بامداد انگار درهای بسته ی زیادی را به رویمان باز کرده بود ...

سینی چای به دست آمده بودم

- نه ...میبینم که خوب کار کردید ...

- اره دیگه تو از ما بیگاری کشیدی ... تو بقایای استعمار انگلیسی اصن

- گلدار میگم زنگ بزن به این ادری و گارن و سارا اینا بگو شام بیان در این کارگاه دوباره بازگشته دور هم باشیم

- ااا...اونوقت شام درست میکنی ؟

- من ؟ اینم سوال میپرسی آخه ؟ اصن بگو بیان مهمون نیما ...

نیما هیچ نمیگفت ، میخندید... دوست داشتنی بود این نیمای محجوب که جلوی ترانه محجوب تر هم میشد ...

- باشه بابا اصن مهمون من ...

- خب پس من میرم زنگ بزنم

بعد از مدتها دوباره کارگاه همه مان را دور هم جمع کرده بود ... دلم برای تک تک شان تنگ شده بود ...آدری و سارا یادگار دوران دانشگاهی بودند که من خیلی دلبستگی ای به آن نداشتم ... یادگارهایی که حالا جدی جدی خانواده ی کوچک خودشان را داشتند ... انگار با تمام تلاشی که کرده بودیم این تاهل ها و تجرد ها دورمان کرده بود ...

این تاهل ها تازگی دلم را میلرزاند ... انگار دیگر فکرش هم ترسناک بود ... تعهد داشت ... همراهی داشت ... در غم ...در شادی ...چیزهایی که هنوز در 25 سالگی دخترانه ام نمیدانستم تواناییشان را دارم یا نه ... تازگی ها فکر کردن به بامداد هم شیرین ترین حس دنیا را داشت ترسناک شده بود ... ترانه گفته بود به خودم زمان دهم ... نمیدانستم آماده ی قرار گرفتن کنار این بامداد حمایتگر بودم یا نه ... بامدادی که مردانه به میدان آمده بود ... بامدادی که امن ترین احساس دنیا را به قلبم هدیه کرده بود ... تردیدهایش را کنار گذاشته بود ...

حالا باید تکلیفم را با خودم روشن میکردم

این روزها در انتظار میگذشت ... انتظارهایی که بعضی خوب بود بعضی شاید نه ... بعضی کوتاه مدت بود و بعضی بلند تر ... بعضی حتی مبهم ... کمتر از دو هفته ی دیگر نتایج ارشد می آمد ... 8 ماه دیگر موجودی کوچک به خانواده ام اضافه میشد ... و معلوم نبود کی تکلیفم با خودم و بامداد روشن میشد ...

- مامان ...

romangram.com | @romangram_com