#به_سادگی_پارت_226


مثل بچه های کوچک موقع بازی گرگم به هورا شده بودیم ... قهقهه میزدم دور حیاط و بامداد مرد سی ساله ی پر ابهت جدی دنبالم میدوید ...

چیزی نمانده بود برسد که صدای تق تق در حیاط آمده بود ... ایستاده بودیم میان حیاط ... در را باز کرده بود:

ترانه و نیما آمده بودند ... ترانه جعبه ی شیرینی را سمت بامداد گرفته بود :

- بگیر بگیر که خسته شدم ...

بامداد هم امروز انگار شوخ شده بود :

- ببخشید کاراشو ما کردیم تو خسته شدی ؟

- بله عزیزم ... من خستگیم مال این کارای دون پایه نیست ... بنده دارم از سلسله جلساتی طاقت فرسا با سران مملکتی میام ...

من و نیما فقط خیره شده بودیم به ترانه و بامداد ... نیما با حظی وافر به این حاضر جوابی ها نگاه میکرد ...

- اااا ؟ که دیگه کارای ما شده دون پایه ؟ کاری نکن فردا با حکم تخلیه بیام سراغتون

- برو آقاجان تهدید میکنی ؟ منو از چی میترسونی ؟ دو روز دیگه که من آموزشگاه نقاشیمو افتتاح کردم میفهمی

میان حرفشان پریده بودم :

- چی ؟ آموزشگاه ؟

- بله عزیزم ...اگه این بامداد خان اجازه بدن ما بگیم ... رفتم درخواست دادم ... اشاره ای به نیما کرد ... بعضیام که خب آشنا دارن سریع کارمون پیش رفت ... احتمال زیاد بهم مجوز بدن

جیغی بنفش کشیده بودم ... ترانه را بغل کرده بودم ...

- وای ترانه عالیه عالی ... اینجا میشه آموزشگاه نقاشی

- بله اگه جنابعالی استاد آموزشگاهو له نکنی میشه ...

- آخه خیلی خوشحال شدم ترانه

- حالا بچه ها شما به یه چیزی توجه نکردید

romangram.com | @romangram_com