#به_سادگی_پارت_225


- بامداد بیا بستنی بخور

-باشه بذار این تابلو رو هم بزنم ...میخ به دیوار کوبیده بود تابلو را آویزان کرده بود ... روی کاناپه ی رو به رو نشسته بودم ...

- نه نه کجه ... یکم راست ... نه خیلی دادی راست یکم بده چپ

- خوبه ؟

- نه خیلی کجه

- حالا چی ؟

قاشق بستنی را در دهانم گذاشته بودم آب شود ... : نچ ...کجه

- کجاش کجه ؟

- نمیدونم ولی کجه

بامداد تابلو را رها کرده بود ...به سمتم باز گشته بود ...

- ببینم تو فسقلی منو گذاشتی سر کار نشستی بستنی میخوری ؟

قهقهه زده بودم ... فهمیده بود تمام مدت اذیتش میکردم ... پا به فرار گذاشته بودم ...

- وایسا ببینم فسقلی

دویده بودم در حیاط ...

- ااا بامداد خب خواستم فضا عوض شه دیگه

- ااا ؟ منو یه لنگه پا نگه داشتی پای تابلو که فضا رو عوض کنی ؟

- بله بله ...

- خب پس وایسا تا فضا رو برات عوض کنم دیگه ...

romangram.com | @romangram_com