#به_سادگی_پارت_224
چقدرزود پذیرفته بود ... انتظار داشتم بگوید بعد از شرکت ... انگار من هنوز کامل نشناخته بودمش ...
یخچال کوچک کارگاه را تمییز کرده بودم به برق زده بودم ، آنقدر آب به بخچال پاشیده بودم نصف لباسهایم خیس شده بود ... خریدها را در یخچال چیده بودم ...
تمییز کردن آشپزخانه ی کوچک کارگاه خیلی کار سختی نبود ... روی کابینت ها میرفتم دستمال میکشیدم ... ظرفها را در طبقات میچیدم ... حالا که حس تعلق به کارگاه داشتم دوست داشتم ظرفهای جدید بخرم ... کارگاه را به زیبا ترین شکل چیدمان کنم ...
آخرین فنجان را در کابینت گذاشتم ... در کابینت را بستم ... :
- اینم از این
- مواظب باش نیفتی ...
- واقعا هم هول شده بودم و داشتم میفتادم
- ای بابا ... بامداد تو چه جوری اومدی ؟ چرا خبر نمیدی ؟ نمیگی آدم سکته میکنه آخه ؟
- در مورد سوال اول که با کلید اومدم ... در مورد سوال دوم هم بنده میخواستم خبر بدم ... اومدم دیدم شما اون بالا با ظرفا واسه خودت خلوت کردی ... داشتم استفاده میکردم ...سوال سوم هم حق با شماست از این به بعد خبر میدم که هول نکنی ... تو که خودت همه ی کارارو کردی
- بله دیگه ... آشپزخونه رو خودم تمییز کردم چیدم ... بیا بریم هال و پذیرایی
- خب شما قبل از اینکه از آدم کار بکشید یه چایی قهوه ای چیزی نمیدید ؟
- نخیر ... هنوز کار نکرده چایی بدیم برای چی ؟ ... بیا آقاجان ... بیا از زیر کار در نرو
بامداد با لبخند دنبالم آمده بود ... سعی میکردم کارتنها را از روی هم بردارم ... :
- بیا کنار فسقلی بذار من بردارم
- نه خیلی سنگین نیست ... میتونم .
- آره از اون صورت کبود شدت معلومه
دوباره میز چرخک را گوشه ی کارگاه گذاشته بودم اما نزدیک پنجره ... پایه و بوم ترانه را هم سمت دیگر پنجره گذاشته بودم ... کلیت کارگاه چیده شده بود ... بستنی لیوانی هایی که
خریده بودم را آورده بودم ... :
romangram.com | @romangram_com