#به_سادگی_پارت_222


شب با زور دل از خانه ی شکوه جون کنده بودم ... ترانه هم را هم برده بودیم خانه مان ...

پیام داده بود : فسقلی دیگه منو بدعادت کردی ... حالا هروقت سردرد بگیرم باید بیای احوالپرسی

- نخیرم اگه دوباره ازاین سردردا بگیری دیگه اصلا نمیام





این کتاب توسط کتابخانه ی مجازی نودهشتیا (wWw.98iA.Com) ساخته و منتشر شده است





- باشه باید به سرم بگم درد نگیره که تو دوباره ناپدید نشی ...

- آفرین حالا زود بخواب

- چشم فسقلی ... شبت بخیر ...

برای دخترانه های من جدید بود اینطور اس ام اس دادن ... بعد از آن شب در کارگاه ... به این مرد جدی ... عجیب اما لذت بخش





به دنیا گفته بودم از این بعد هر جا میرود من هم همراهش میروم ... میخواستم از تمام این لحظات فیلم بگیرم ... وقتی هنوز آن موجود کوچک حتی درست شکل نگرفته بود ... دوست داشتم ببینید مادر و پدرش حتی عمه و مادربزرگش چه شکلی بوده اند ... دنیا ذوق کرده بود :

- آخی فدرا چه کار قشنگی ... تا حالا به ذهن کسی نرسیده ...

- بله پس چی ...من واسه این فینگیلی برنامه دارم ... قربونش برم ...

شده بودم سوژه ی خنده ی فرداد ... میگفت حرف زدنت انگار با یک بچه ی سه ساله است ...

romangram.com | @romangram_com