#به_سادگی_پارت_221
خم شده بودم ... لب روی پیشانی اش گذاشته بودم ...
خودم هم نفهمیده بودم چطور شد ... کی مغزم همچین فرمانی داده بود و من اجرایش کرده بودم ... دیگر هر چه بود مهم نبود ... چشمان باز بامداد نشان میداد کار از کار گذشته ...
بامداد انگار باور نداشت آن موجود نشسته بالای سرش میتواند فسقلی باشد
- فدرا ! تو ؟! اینجا چیکار میکنی ؟
- من ؟ ! ... هیچی ... ببخشید بیدارت کردم ... اومدیم به شکوه جون سر بزنیم گفت حالت بده ... اومدم بالا حالتو بپرسم
- همیشه اینطوری احوالپرسی میکنی ؟
داشت به رویم می آورد
- نخیر ... اذیتم نکن ... من رفتم اصن
مچ دستم را گرفته بود :
- باشه اذیت نمیکنم بشین یکم ...
- بابا من به شکوه جون گفتم اومدم دستشویی ...الان میگن چیکار داره میکنه ...
- داره حال یه مریضو خوب میکنه ... سرم میدونست مسکنش چیه که از صبح تا حالا بازی در آورده بود خوب نمیشد
این ابراز علاقه کردن های بامداد برای من بکر بود و ویرانگر ... سر پایین انداخته بودم ... فهمیده بود خجالت کشیده ام
- خب با اینکه نمیخوام ولی تا دیر نشده پاشو برو پایین فسقلی ... دویده بودم بیرون ...
خداروشکرآقای آرین رسیده بود همه را سرگرم کرده بود کسی متوجه غیبت چند دقیقه ایم نشده بود
کنارش نشسته بودم ... دوباره پدرانه هایش را جذب کرده بودم ... ذخیره کرده بودم
نزدیک شام بود که رضا هم رسیده بود ... سراغ بامداد را گرفته بود ... شکوه جون گفته بود سر درد دارد ... دوست داشتم حالا که میداند پایین هستم کنارمان باشد ...
دوش گرفته بود ... با موهای خیس پله ها را پایین می امد ... دلم برایش پر کشیده بود ... از همه به خاطر نبودش عذر خواهی کرده بود ... این میان لبخندهای ژکوند ترانه هم شده بود داستان ...
romangram.com | @romangram_com