#به_سادگی_پارت_220


انقدر فکرم پیش حال بد بامداد مانده بود که حوصله نداشتم سر به سر ترانه و مامان بگذارم ...

- به سلام... اگه نمیومدید حسابی دلخور میشدما ...

مامان و شکوه جون بی توجه به ما دم در تعارف تکه پاره میکردند و قربان صدقه ی هم میرفتند ...

با شکوه جون که روبوسی میکردم گفته بود

- فرشته کوچولوی من خیلی به من کم سر میزنیا تازگیا ... دلم برات تنگ شده بود

- شکوه جون بخدا شرمنده ام اما به یادتون بودم ...

- میدونم عزیز دلم

- تو چطوری وروجک ؟

ترانه هم شروع کرده بود ، دوباره خانه را روی سرش گذاشته بود ...

شکوه جون که قهوه آورده بود یاد آدری و خاله ژاکلین افتاده بودم ... خیلی وقت بود ندیده بودمشان ... جایشان خالی بود...

شکوه جون به اصرار خواسته بود شام را بمانیم ... بامداد هم که انگار خیال بیرون آمدن از اتاق نداشت ... ترانه که دستشویی رفته بود سریع مغزم را کار انداخته بودم ...

- شکوه جون اجازه هست من از دستشویی بالا استفاده کنم ؟

- آره عزیزم ...این چه حرفیه

به بهانه ی دستشویی رفتن خود را به اتاقش رسانده بودم ... لای در را که باز کرده بودم تاریکی محض بود ...

بامداد خواب بود ... بوی عطرش فضای اتاق به این وسعت را هم پر کرده بود ...

خوابیدنش هم مردانه بود ... یک دست روی سینه اش گذاشته بود ...دست دیگرش زیر بالشت بود ... دلم میخواست من هم سر روی همان سینه ستبر بگذارم بخوابم ... فارغ از تمام دنیا ...

کنار تخت نشسته بودم ... انگشتانم تک تک میخواستند میان موهایش پیچیده شوند ...

بین مغز و انگشتانم جنگ شده بود ... دست بالا برده بودم ... انگستانم میان موهای بامداد فرود آمده بود ... انگار مغزم دیگر قدرت نداشت ...

romangram.com | @romangram_com