#به_سادگی_پارت_219
اگرم نمیتونی بهش بگو ... نه خودتو بذار سر کار ..نه اونو ...
دست روی دست ترانه گذاشته بودم ... فکر نمیکردم ترانه ی همیشه شوخ مثل خواهری بزرگتر برایم صحبت کند ...
- ترانه مرسی ... به حرفات احتیاج داشتم
- من چاکر گل گلی هستم ...
میگم پاشو بریم موسسه ... دلم میخواد امروز که خوشحالم یکم با بچه ها نقاشی کنم ...
بچه ها از سر و کول نیلوفر بالا می رفتند و نیلوفر مهربانتر از همیشه غرق لذت بود ...
با بچه ها بازی کرده بودیم ... از وسطی گرفته تا بازی های بچگی ...
جمع شده بودیم در دفتر چای بخوریم که گوشی مامان زنگ خورده بود ...
- این چه حرفیه شکوه جان ... میدونی که واسه هممون عزیزی
- پاشو از خونه بزن بیرون ... بیا خونه ی ما ...ما هم کم کم دیگه میخواستیم بریم ...
- باشه پس بذار به بچه ها بگم
- چی شده مامان شکوه جون چی میگه ؟
- ناراحته ... دلش گرفته ... میگه بامداد سردرد داره از صبح تو اتاق خوابه ... آرین هم رفته خونه دوستاش من تو خونه تنهام دلم گرفته ...
- خب میگفتی بیاد خونه ی ما ... نیلوفر و ترانه رو هم میبردیم همه دور هم
- گفتم ...گفت بامداد حالش خوب نیست نمیتونم تنهاش بذارم ... شما بیاید اینجا ...چی میگید شما
نیلوفر گفته بود اگر به رضا خبر دهد مشکلی نیست ...
- خاله جون منم که میدونید هر چی شما بگید ...
مامان دستی بر سرش کشیده بود ... : من قربون تو دخترم برم
romangram.com | @romangram_com