#به_سادگی_پارت_218
- میتونم راجع به یه چیزی باهات صحبت کنم ؟ ؟
- اره ...راجع به همه چچیز میتونی با من صحبت کنی
- پس میشه جدی باشی ؟
نان را روی میز گذاشته بود
- بله میشه
- ترانه بامداد به من یه حرفایی زده
انگار حالا که روشنایی روز آمده بود خجالت هم همراهش آمده بود ...
- بعد اونوقت این حرفا ابراز علاقه اش که نبوده ؟
- مگه تو میدونی ؟
- ببخشیدا ... ناسلامتی به من میگن ترانه ... من ندونم کی بدونه ؟
- تو میدونستی و هیچی نگفتی ؟
- ببخشید خب چی باید میگفتم ؟ من سر پیاز بودم یا ته پیاز ... یارو خودش دلش جایی گیر کرده من برم به جاش ابراز علاقه کنم ؟
- عجب آدمی هستیا ترانه
- آدم خوبی هستم ... ببین فدرا من یه روز دو روز نیست که به بامداد رسیدم ... صحبت چند ساله ... بامداد خیلی درگیر بود ... از یه طرف میترسید به تو بگه و تو اون حسو نداشته باشی و همین دوستی نیم بند هم از بین بره ... از طرفی بعد از رفتن کژال فکر میکرد با این تفاوت سنی ای که با تو داره شاید واسه تو کم باشه ... فرصت لازم داشت تا خودشو پیدا کنه
هضم این ترانه ی جدی رو به رو که آنطور در مورد بامداد حرف میزد سخت بود ...
- ترانه ولی من الان سر درگمم ... نمیدونم چی قراره پیش بیاد
- ببین فدرا ... باید هم همینطور باشه ... ما تو قصه زندگی نمیکنیم که تا اون به تو ابراز علاقه کرد خوشحال شی بری دنبال لباس عروس ... دیگه امسال سومین سالیه که شما همو میشناسید ... بخودت فرصت بده ... ببین بعد از این ابراز علاقه ی بامداد موضعت چیه ... ببین میتونی بامدادو تو این قالب جدید بپذیری یا نه ... به خودت زمان بده ...چون بامداد این زمان رو هم به خودش هم به تو داد ... ترسهاشو کنار گذاشت ... صبر کرد ... طبیعتا تو هم دیگه اون فدرای 23 ساله نیستی ... پس اصلا عجله نکن ... فقط اینو بدون بامداد الان که اومده جلو تمام ترسها و تردیداشو کنار گذاشته ...
با تمام وجود اومده ...اگه میتونی پا به پای بری که خب بامداد میتونه بهترین مرد دنیا باشه ... چون من میشناسمش ...
romangram.com | @romangram_com