#به_سادگی_پارت_217
- اره اره...از همیشه بهترم ... اولا که تو الان داری با یه عمه ی گل گلی صحبت میکنی ... دوما که بامداد کارگاهو خریده ... با اون نیمای موذی همدستی کردن به ما نگفتن
- نه ه ه ه ه ... بابا این خبرا رو یکی یکی بده قلب من گنجایش نداره ... داری عمه میشی ؟
- اره ...دنیا صبح زنگ زد خبرشو داد
- مبارکه ...پس شیرینیشو آماده کن الان میام اونجا ببینم این دوتا چیکار کردن
گوشی را که قطع کرده بودم ... رفته بودم دنبال تهیه ی صبحانه ... کاش برای بامداد صبحانه آماده میکردم ... هنور هم یاد حرفش می افتادم ... رفته بود بستنی قیفی خورده بود ...
- ترانه جون با جت اومدی ؟
- پس چی فکر کردی گل گلی ... فکر کن صبحی که از فرط غصه میخوای خودتو بکشی گلدار عمه بشه ...کارگاهو پس بگیری ... انتظار نداشتی که با 10 کورس تاکسی بیام ... بعدم عزیزم من نمایشگاه گذاشتم پول دار شدم ... اینه که دیگه واسم کسر شانه با تاکسی برم
- اوه اوه ...کی میره اینهمه راهو ...
- بنده خودم میرم ...
پشت میز صبحانه که نشسته بودیم تند تند چایش را شیرین کرده بود ... لقمه گرفته بود
- خب فدرا من میخورم تو سریع تعریف میکنی قضیه چی بوده ... بامداد و نیما این وسط چی کاره ان
ترانه میخورد و من با اشتیاق تمام تعریف میکردم ... چون تعریفش تک تک لحظات دیشب را زنده میکرد ...
- خب پس واجب شد من یه آژانس بگیرم برم شرکت حال اون دو تا رو جا بیارم ...
- حالا عصبی نکن خودتو ...پدر من بدبخت در اومد که اونهمه وسیله رو کارتن کردم
- اصن خودتو ناراحت نکن گلدار ... خودشون دو تا رو میارم ..مثل دو تا کارگر ازشون کار بکش ...
نمی دانست بامداد خودش قول داده کمکم کند ...
- میگم ترانه
- بله ؟
romangram.com | @romangram_com