#به_سادگی_پارت_216
در را که باز کرده بودم مامان در آشپزخانه بود ... هنوز نرفته بود ... سلام بر خوشتیپ ترین مادربزرگ دنیا نازنین خودم
- سلام ... مگه خبر داری ؟
- بله مادر جان اول از همه من خبر دارم شدم
- خب به سلامتی ... ترانه کو ؟ نیومد ؟
- نه ... مامان میگم اون تقویمو بیار من باید این وقایع مهم رو که امروز اتفاق افتاده ثبت کنم
- چه اتفاقات مهمی افتاده ؟
- عمه شدم ... کارگاهو پس گرفتیم و کلی چیزای خوب
نمیشد گفت آن کلی چیزهای خوب شنیدن شیرین ترین حرفهای دنیا از زبان بامداد بود ... تکیه کردن به آغوشش بود ...
- چطوری پس گرفتید ...مگه طرف پول لازم نداشت ؟
- چرا بامداد اونجا رو ازش خریده
- اونجا به چه کاره بامداد میاد ؟ برای چی باید همچین پولی بده ؟
- نمیدونم ...گفت سرمایه است ... بعدم ترانه چند سال اینجا بوده ... دلش نیومده بذاره اینجا از دست بره ...
- چه مردونگی کرده ... هیچ کس الان از این کارا نمیکنه ...
احتمالا اگر میگفتم بامداد آنجا را به خاطر من خریده به جای این جمله غلط کرده ای نصیب بامداد میشد ...
- باشه پس من رفتم ...
به محض رفتن مامان ترانه را گرفته بودم ... : الو ترانه ... کارگاهو پس گرفتیم باورت میشه ؟
- چی میگی فدرا حالت خوبه اول صبحی ؟
romangram.com | @romangram_com