#به_سادگی_پارت_215
- آخ جون پس کلی بیگاری میکشم ازت
- بکش دیگه ... فعلا که خوب داری میتازونی ... فقط برو حاضر شو بریم صبحانه بخوریم بذارمت خونه که سر درد امانمو بریده ...
با بامداد از کارگاه بیرون امده بودم... کارگاه دوست داشتنی دوباره مال خودمان شده بود ... سردرد امانش را بریده بود... میفهمیدم مردانه تحمل میکند... به لطف سر دردهای میگرنی ام خبر داشتم چه زجری میکشد...
- بامداد یه لحظه اینجا وایسا
- اینجا ... ؟ واسه چی ؟
- کار دارم ...زود میام ...
برایش از داروخانه قرص ادویل خریده بودم ... از دکه ی کنار داروخانه کیک و آب معدنی هم خریده بودم ...
سوار که شده بودم با تعجب نگاهم کرده بود ...
- این کیکو بخور
- خب داریم میریم صبحونه ...کیک دیگه واسه چی ؟
- بخور آقا جان
به زور کیک را به خوردش داده بودم ... قرص و آب معدنی را سمتش گرفته بودم ...
- خب اینم قرص ... با معده ی خالی که نمیشه ... حالام منو ببر خونه برو بخواب ... من با آقای سر دردو نمیرم صبحانه
... خیره نگاهم کرده بود ...
- داری بد تا میکنی فدرا ... بد ... نمیدونی داری چیکار میکنی ...
چقدر این جمله را دلنشین گفته بود ... کجای دنیا همچین جمله ای به دل مینشست ؟
هیچ کجا ... فقط اینجا ... از زبان بامداد ...
romangram.com | @romangram_com