#به_سادگی_پارت_211
- نمیخوای بری خونه ؟
- نه
- پس مجبوری منم تحمل کنی ...جون نمیتونم بذارم تنها اینجا باشی
سکوت کرده بودم... نمیدانست آرزوی قلبیم است بماند ...
- بریم رو تاب حیاط بشینیم ؟
- بریم ...
یعنی قرار بود آخرین خاطره ی من از این ملک آغوش بامداد و صدای گیرای او باشد و تاب خوردن کنار او ؟ ...
امشب شب آخر بود ... هر چه میشد مهم نبود ...
لم داده بودم در آغوش بامداد... دستانش دور شانه ام حلقه شده بود ... حالا دانسته بودم فلسفه ی ماندن در این کارگاه خالی و نرفتن به اتاقم چیست ... این آغوش امن از هر لحاف گل گلی ای گرمتر بود ...
انگشتانم را میان انگشتهای بامداد قفل کرده بودم... امشب دیگر مهم نبود ... شاید فردا روز دیگری بود ...شاید فردا همه چیز عوض میشد ...
- بامداد
- جان بامداد ؟
- چرا نیومدی دنبالم ؟
- رفتی ... مهلت ندادی چیزی بگم فدرا ... فکر کردم من چیکار کردم که باعث شده تو پای کژالو وسط بکشی ...
- تو هیچوقت به من نگفتی کژال رفت. ، خودم فهمیدم...اون شب تو نگاهت حسرت بود ...
- کژال همون موقع که رفت واسه من تموم شد ... همون موقع که احساس کردم یه فسقلی با عینکش و چیزای گل گلی داره واسم مهم میشه ... نمیتونستم زودتر از این بهت بگم فدرا ... اونموقع فکر میکردی واسه پر کردن جای کژال اومدم سراغت ...
romangram.com | @romangram_com