#به_سادگی_پارت_210


- خب ببینم حالا من الان نباید به تو بگم فسقلی ؟

- دوباره با تکان سر بله گفته بودم ...

- زبونتم که موش خورده ... حداقل بیا بشینیم

نشستن این دستها را باز میکرد... نمیخواستم ...اما چاره نبود ... میان اتاق ایستاده بودم ... سر در گم ...





خیلی راحت روی کاناپه لم داده بود ... انگار حرفهایش را زده بود سبک شده بود ... خوش به حالش بود

- فدرا سرم درد میکنه ...یه چایی میدی ؟

- نمیتونم ... همه ی ظرفارو جمع کردم

- خب نمیشه باز کنی ؟

- کارتن ظرفارو ؟

- اره دیگه

- اخه فردا باید تحویل بدیم ... باز کنم دیگه نمیتونم ببندم

- تو باز کن مسولیتش با من ...

روی کارتن ظرفها نوشته بودم شکستنی ... چایساز را هم در آورده بودم ... به خاطر بامداد باز کرده بودم ... اگرنه محال ممکن بود کارتن های به زحمت بسته را باز کنم ...

دوباره در فنجانهای رنگی زیر سقف کارگاه چای میخوردم با بامداد ...

فنجان را روی میز گذاشته بود : دستت درد نکنه ... این چایی الان واسه من لازم بود ...

- خواهش میکنم ...

romangram.com | @romangram_com