#به_سادگی_پارت_209


دوباره آن تکیه گاه محکم بود و چشمهای خیس و امنیت ...

- من بدونم این اشکات کجاست که به سرعت برق راه میفته خیلی خوب میشه ...

کمی تکان خورده بودم ... دستانش را شل کرده بود ... سر بالا کرده بودم چشمانم را بسته بودم ... انگشت اشاره روی پلکم گذاشته بودم ... :

- همینجاست ... که اگه تو اذیت نکنی راه نمیفته

تیله ی چشمان بامداد لرزیده بود ... خم شده بود ... نزدیکتر از همیشه ...

پشت پلکم سوخته بود ... شاید رویایی بود حس کردن بوسه ی بامداد روی پلک هایم ... رویایی ملموس تر از هر واقعیت ... دیگر حتی نمیشد چشم باز کرد

- آخرین چیزی که تو دنیا ممکنه بخوام اینه که من باعث بشم این چشما ببارن ...

باز هم نمیخواستم چشمانم را باز کنم :

- چشماتو ببند... بلکه منم راحت تر حرفمو بزنم ... فسقلی هستی چون فقط تو بلدی منو بذاری تو حسرت یه کوزه... چون فقط تو بلدی با این دستای فسقلیت خوشمزه ترین غذاهای دنیا رو بپزی... چون فقط تو میتونی مثل یه دختر بچه سر بازار نرفتن قهر کنی و نگاهتو از من دریغ کنی ... چون تو بلدی واسه نیما غصه بخوری و دنبال کاراش باشی که منو... بامداد آرین رو.. حسود ترین مرد دنیا کنی ... چون تو بلدی بستنی قیفی رو اونقدر با لذت بخوری که بعد از تو برم همون بستنی رو بخورم ببینم چه مزه ای میده ... عکستو گذاشتم رو میز که هر روز ببینم یه فرشته ی فسقلی هست که با دستاش سبزی پاک میکنه ...یه فرشته که کارای زمینی میکنه... فسقلی هستی چون نمیفهمی وقتی برای من لازانیا درست میکنی حسرت عالم میریزه تو وجودم که یه فسقلی رو چهارتا مبل اونطرف تر نسشته که برام غذا پخته ... که دوست دارم این دستا تا ابد برای خودم باشه ... چون فکر داشتنش واسم خیلی دوره ... فسقلی هستی چون نمیفهمی کژال واسه من مرده ... چون نمیفهمی من تو رو بچه ترین موجود دوست داشتنیه دنیا رو میخوام

... ...





من دیگر هرگز از این حصار بیرون نمی آمدم ... بیرون رفتن همانا و محروم شدن از شنیدن این حرفها با این صدا همانا ...

هنوز ذهنم روی تک تک این کلمات قفل بود ... بامدادی که همیشه با من قهوه میخورد ... این مرد جدی بعد ازمن تنهایی بستنی خورده بود ... حسرت نگاهش برای من بود ... برای دستهای من ...

کاش قصه همینجا تمام میشد ... میان دستان بامداد با صدای بامداد ...

- نمیخوای چیزی بگی ؟

سرم را در سینه اش پنهان کرده بودم ...: سری تکان داده بودم ...نوچی کرده بودم

خندیده بود ... دست روی موهایم کشیده بود ... :

romangram.com | @romangram_com