#به_سادگی_پارت_208
شواهد و قرائن نشان میداد اشهدم را بخوانم سنگین تر است ...
نمایان شدن هیکلش میان در می توانست به عجایب هفت گانه ی جهان اضافه شود ... نه از دوری لاغر شده بود ... نه بعد از اینهمه ندیدن زیر چشمانش گود رفته بود ... خواستنی تر و دست نیافتنی تر از همیشه میان چارچوب در ظاهر شده بود ...
چند قدم فاصله بود و یک دنیا دلتنگی ... ترس عالم بود که شده بود امنیت محض ... خواستن بود و نرسیدن ...
با لکنت پرسیده بودم :
- تو اینجا چیکار میکنی ؟
- تو خودت این وقت شب اینجا چیکار میکنی ؟
هنوز هم آدم نشده بودم... دلم برای لجبازی با بامداد لک زده بود
- من اول سوال کردم...خودت جواب بده
- من نمیتونم جواب بدم به دلایلی
- خب نده ... من میخوام آخرین شب قبل از تحویل کارگاهو اینجا باشم ...
- بعد نمیگی خطرناکه شب اینجا تنها باشی ؟
باورکردنی نبود ... این همان بامدادی بود که دو ماه پیش در باغ سرش داد زده بودم ... دویده بودم ... دو ماه دیدنش را از خودم دریغ کرده بودم ... این بار او هم نیامده بود ... دلجویی نکرده بود ... حالا رو به رویم ایستاده بود ... حرف میزد ... مثل همیشه ... دوست نداشتم حرف بزند ... دوست داشتم دوباره مهمان شوم میان حصار دستانش ...
- تا حالاش که خطرناک نبوده اگه جنابعالی یهو نمیومدی تو سکته ام بدی
- هنوزم فسقلی هستی
- اره آقاجان من فسقلیم ... میشه دست از سرم برداری ؟ من از دو ماه پیش هیچم بزرگتر نشدم ... دوباره آن بغض لعنتی برگشته بود ... بابا من فسقلیم ... بچه ام ... خودم میدونم ... هیچم لازم ندارم تو هی بهم یادآوری کنی
این بغض انگار همیشه به جای اینکه از گلو پایین رود ... اشک میشد از چشمم می آمد ... اما اگر میدانستم همین اشکها دستانش را هدیه میدهد زودتر جاریشان میکردم...
romangram.com | @romangram_com