#به_سادگی_پارت_207
- الو سلام مامان ...
- الو ...
- ای بابا مامان کجایی ؟ ... برو یه جا آنتن بده
چند ثانیه بعد از تلفن موسسه زنگ زده بود
- الو ..مامان سلام
- سلام ...خوبی ؟
- بد نیستم ...مامان زنگ زدم بگم من میرم پیش بابا ... شب هم میخوابم کارگاه ... با ترانه میخوایم این شب آخری بمونیم اینجا
- اونجا قفل و بست مناسب داره ؟ خطرناک نیست شب بمونید ؟
- اره بابا مادر من ... در داره ...قفل داره ... امنیت هم داره
- باشه ... مواظب خودتون باشید ...
دورغ از این بی شاخ و دم تر نبود ... ترانه چند روز بود که دیگر کارگاه نمی آمد ... نمیخواست خاطرات آنجا را بیش از این مرو ر کند و زجر بکشد ...
مسخره بود دیگر ... از بابا خجالت میکشیدم ...این صحنه ها تکراری شده بود ... دل گرفته و چشمان گریان و غرغر دنیا ... همیشه اینجا آوار میشد بر سر بابا ...
کلید در قفل حیاط انداخته بودم ... انگار از در این حیاط که داخل میشدی از زمین کنده میشدی ... اینجا زنده بود به بوی رنگش ... به صدای موزیک ملایمی که ترانه میگذاشت ... به صدای خنده های ترانه ...
حتی لیوان ها را جمع کرده بود م ... دوست نداشتم حتی چای بخورم ... چون میدانستم آخرین چای خواهد بود ... مچاله شده بودم روی کاناپه ی زهوار در رفته ... نمیدانستم خیره شدن به فضای خالی اتاق چه تاثیری داشت که به اتاقم ترجیحش داده بودم ... شاید مالک را منصرف میکرد
انگار با چنگ و دندان برای آنچه میخواهی بجنگی ...
صدا آمده بود ... ترسو تر از آن بودم که بخواهم بی توجه به صدا دراز بکشم ... از جا پریده بودم ...
پس مامان راست گفته بود ... اینجا خیلی هم چفت و بست نداشت ... دو دسته کلید بود که یکی در کیف خودم بود دیگری پیش نیما ...
عصر با نیما صحبت کرده بودم ... قرار بود شب را کنار پدرش باشد ...
romangram.com | @romangram_com