#به_سادگی_پارت_206
- هیچی از آخرین فرصت هات استفاده کن ... چون تا آخر فروردین باید تخلیه کنیم
- باشه ...ترانه غصه نخور ...میگردیم جا پیدا میکنیم
- فکر کردی به همین آسونیه ... یواش یواش دارم فکر میکنم خدا واسه من زده سر بالایی ... دیگه موتورم نمی کشه
- بابا این حرفا چیه ... من خودم به فرداد میگم برامون یه جا پیدا کنه
- باشه ... یه چایی میدی بخوریم ؟
- حتما ...
هیچ سالی عید را اینطور انتظار نکشیده بودم... بدون بامداد ... در فکر تخلیه ی کارگاه... در فکر غصه های ترانه ... و در فکر دلی که برای بامداد تنگ شده بود ... و بامدادی که این بار انگار قصد کوتاه آمدن نداشت ... کاش مثل همیشه نقش بزرگتر ماجرا را بازی میکرد ...
این بار هفت سین عید و مسافرت با فرداد و دنیا هم افاقه نمی کرد ... به فرداد سپرده بودم جایی را برای کارگاه پیدا کند ... تمامی گرفتگی ام را در مسافرت گذاشته بودند به پای تخلیه کارگاه ... ترانه هم امسال به باجبار با خانواده اش رفته بود یزد ... آدری و گارن با دوستانشان مسافرت بودند... سارا هم که شمال را رها نمیکرد ... حاجت داشت هر سال 13 روز را شمال باشد... انگار کسی از هم پاشیده بودمان ... دعا دعا میکردم که اینبار ضرب المثل سالی که نکوست از بهارش پیداست مصداق نداشته باشد... اگر نه عجب سالی میشد ... !
تابع سینوسی زندگیم امسال در قعر بود ... استاد گفته بود دوباره باید همان روال مطالعه ی پرونده ها را ادامه دهم چون هیچ کس مثل نیما حضور شخص ثالث را نمیپذیرد ... دیگر حتی میل رفتن به آنجا را هم نداشتم ...
از هر جا که بودم خودم را میرساندم کارگاه ... دوست داشتم آخرین روزها هوا را در حیاط آن خانه ی قدیمی نفس بکشم ... در اتاقی که بوی رنگ های ترانه و گل های خودم پیچیده بود ...
هر دفعه باید کارتن میبستم ... ترانه حال و روز خوشی نداشته... سالها بود در این کارگاه زندگی کرده بود ...
بستن وسایل ترانه هم با خودم بود ... یا نمی آمد ... یا ساکت کنار پنجره مینشست زل میزد به حیاط
فرداد هم گفته بود ساختمانی که به دردمان بخورد نیست یا اجاره اش خیلی بالاتر از پول ماست ... گفته بود میتواند مبلغی کمکم کند ...اما باز هم فایده نداشت ...
تنها کمبود این روزهای سخت بامداد بود که نبود ! ... بامدادی که وقتی خاکی از پیش بابا برگشته بودم بغلم کرده بود ... بامدادی که برایم بستنی میخرید ... برایم نگران میشد ... دستانم را میبوسید ... پشت درهای بسته ی کنکور منتظرم می ماند ... تکیه گاه همیشه نبود ... حالا که باید بود ! ... دیگر حتی روزشماری یک ماه آینده را نمیکردم که نتایج آزمون برسد... قبل تر خیال بافته بودم که بامداد از اولین کسانی باشد که خبر قبولیم را میشنود ... حالا که بامدادی نبود ... نتایج هم مهم نبود ...
انگار قرار بود همه چیز با هم از دست برود ... جلسات استاد... کارگاه دوست داشتنی ... بامداد ... و ذوق زندگی ...
حضور مردانه اش انقدر مهم بود که نبودش شکننده ام میکرد ...
از کارگاه چیزی به جز چند کارتن روی هم گذاشته شده نمانده بود ... ترانه کلیدها را داده بود نیما خواسته بود فردا خانه را تحویل مالک دهد... نیما هم در این اوقات سخت کنارمان بود ... دوست داشتم آخرین شب را در کارگاه بمانم ... دیگر این حیاط و درختان و آن خانه ی کوچک کارگاه ما نبود ...
- الو... فدرا ؟
romangram.com | @romangram_com