#به_سادگی_پارت_205






احساساتم در هم پیچییده شده بود ... آنقدر که نمیتوانستم به مادر ترک زبان و مهمان نواز وحید بد خلقی کنم ... حتی به همان وحید شوخ و دوست داشتنی کیش که حالا انگار خجالتی در رفتارش هویدا شده بود ...

نمیتوانستم بد اخلاق باشم ... حتی با آن دادی که سر بامداد زده بودم و فرصتی هم برای دفاع نداده بودم دلم خیلی بیشتر خنک شده بود ... فقط دوست داشتم گوی جادو گری داشتم حال بامداد را می دیدم ...

نمیتوانستم باور کنم امسال در تکاپوی عید بامدادی نیست ، سال قبل این روزها ترانه صحبت از مسافرت دسته جمعی میکرد ... حالا میدویدم ... انگار واقعا هر سال دریغ میشد از سال قبل ...

تصمیم گرفته بودم ظرف های سفالی هفت سین امسال را خودم درست کنم ...

- فدرا جان اینهمه گل چه خبره ؟ میخوای کارخونه سفال راه بندازی ؟

- اره میخوام خط تولید کوزه راه بندازم با برند : گل گلی سفال

- اا...خیلی هم خوب ... فقط یکم دیر دست به کار شدی

- نه بابا عجله ندارم

- نه خب ... تو که عجله نداری ... صاحب اینجا عجله داره ... دیگه بهمون اجاره نمیده ...میخواد بفروشه ...

دست از دور گل چرخان برداشتم ... : یعنی چی ؟

- واقعا بگم یعنی چی ؟

- اره دیگه

- یعنی من خیلی بدبختم ... هر چیم درست میشه یه ور دیگم خراب میشه ... هنوز یه آب خنک از گلوم پایین نرفته ...خوشحالی نمایشگاه به دلم ننشسته ... زنگ زده میگه ملکمو میخوام ...پول لازم دارم

- خب چقدر میخواد ما بدیم بذاره رو پول پیش

- توام خوشحالی فدرا ... میدونی این ملک چند تومن می ارزه ؟ ... فکر کردی یه قروون دوزاره که ما بدیم ؟

- بابا خب چیکار کنیم ... ؟

romangram.com | @romangram_com