#به_سادگی_پارت_204


- نخیر... واسه مهمونی استرس نمیگیرم ... واسه اینکه قراره چند نفر بهم خیره شن که ببینن سلیقه ی پسرشون خوبه یا نه استرس میگیرم

- یعنی چی ؟

- یعنی همین ... خونه ی یکی از دوستای فرداد دعوتیم ... مادرش میخواد به بهانه ی دیدن من دعوتمون کرده

میدانستم گفتن این حرفها آن هم از زبان دختری مثل من ... به مردی مدل بامداد اصلا درست نیست ... رسم ادب نبود انقدر صریح در مورد همچین مراسمی صحبت کرد ... اما از آن شب هنوز حسرت نگاهش را به خاطر داشتم ... هنوز هم داغ دلم تازه میشد وقتی یادش میفتادم ... دوست داشتم من هم بامداد را بچزانم ... عقل بچه گانه و بی تجربه ام همینقدر قد میداد

- تو که میخوای ارشد بخونی و ... برنامه ی ازدواج نداشتی !

- خب ربطی نداره ...

- پس از این دوست فرداد همچین بدت نمیاد ...

- نه خب من تا حالا به این دید بهش نگاه نکردم ... اما خب نمیخوام با رویا پردازی و خیالبافی زندگی کنم ... منتظر شاهزاده ی سوار بر اسبم نیستم

- خوبه ... فکر نمیکردم همچین نظری داشته باشی ...

- اره خب شما از بس منو فسقلی میبینید فکر نمیکنید 25 سالمه

دوباره بامداد شده بود شما ...

او هم کم عصبانی نبود ...خوب تا حالا خودش را کنترل کرده بود ...

- فسقلی گفتن من به تو هیچ ربطی به این قضیه نداره

- چرا داره ... لابد فکر میکنید من یه دختر بچه ی احمقم که صبر میکنم شاهزاده ی رویاهام بیاد دنبالم

- بچه ای فدرا بچه ای ! ! ...

- اره من بچه ام ... خوبه ... شما صبر کن کژال برگرده ... شاید اون بزرگ بود ...

دویده بودم سمت ساختمان ... کیفم را برداشته بودم بدون خداحافظی زده بودم بیرون ...

دوباره رانندگی و گریه تا خانه ...

romangram.com | @romangram_com