#به_سادگی_پارت_202
- چند ساعت برو واسه غروب برگرد... حالا هم بذار من بخوابم
یعنی بحث تمام ...بحث هم نکن !
من به دنبال نگاه بامداد بودم آنوقت وحید گلویش گیر کرده بود ؟ ... چرا هیچ چیز سر جای خودش قرار نمی گرفت ...
صبح با ترانه رفته بودیم کارگاه تکلیف تابلوهایش را روشن کنیم برای نمایشگاه
- ترانه میگم این نمایشگاهم بذاری دیگه هیچی تابلو نمیمونه ها ... انوقت باید هی تند تند بشینی از خودت هنر در کنی
- اره فدرا... اتفاقا تو فکرم یکم تغییر سبک بدم ... فکر کنم گوشیت داره زنگ میخوره ...
- سلام خانوم اسلامی ...جانم ؟
- سلام دختر گل... فدرا جان دکتر گفت بگم امروز واسه جلسه ی نیما نیای... گفت هفته ی دیگه بیای تا یه برنامه جدید تنظیم کنید
- یعنی نیما دیگه نمیاد ؟
- چرا نیما میاد ... اما تو نمیتونی تو جلساتش شرکت کنی
- باشه...مرسی ...
- پس هفته ی دیگه میبینمت ...
- حتما ...به استاد سلام برسونید
یک دفعه مثل بادکنکی شده بودم که بادش خالی شده
- چی شد ؟
- هیچی ... دیگه نمیتونم تو جلسات نیما شرکت کنم
- وا خب غمبرک زدن نداره که ... پسره حالش خوب شده تو ول کن نیستی ؟
- نخیر نیما باز میاد ولی من نمیتونم تو جلسات باشم ...
romangram.com | @romangram_com