#به_سادگی_پارت_201


اگر میخواستم با ترانه هم صادق باشم باید میگفتم قول داده ام برای بامداد لازانیا درست کنم ... اما خب گاهی نمی شد صادق بود ...

نیما موسیقی بی کلامی گذاشته بود ... کمی آجیل و میوه هم چیده بود روی میز ... صحبت میکردند... من هم گاهی از آشپزخانه فریاد میزدم ...

لازانیا را در فر گذاشته بودم ... با حوله آشپزخانه ی نیما دست خشک میکردم که بامداد به آشپزخانه آمده بود ... سمتش بر نگشته بودم... دمای فر را تنظیم میکردم ... از پشت دست روی شانه ام گذاشته بود ... تمام خستگی ها پر کشیده بود

- مرسی ... خسته شدی

- نه بابا ... دیگه فسقلیه و قولش

- بله میدونم ...

... نیما از شرکت میگفت و حالش که بهتر شده ... ترانه هم از پیام رفته و این که شاید این تجربه را لازم داشته ... بامداد اما تمام مدت ساکت بود مگر ترانه و نیما به حرفش میگرفتند ... نگاهش آن شب حسرت داشت ... تمام مدت خوره به جانم افتاده بود که نکند حرفهای ترانه یاد کژال را برایش زنده کرده ... حسرت کژال را میخورد یعنی ؟ ... از خودم ، حماقتم و غذایی که درست کرده بودم متنفر شده بودم ...

دیگر حتی تشکرهایشان هم حالم را خوب نمیکرد... لعنت به کژال و سایه اش ... لعنت بر خودم و احساسات احمقانه ام ...

دیر به خانه رسیده بودیم ... مامان بیدار مانده بود ... ترانه کمی خوش را برای مامان لوس کرده بود رفته بود بخوابد ... مسواک به دست به اتاق میرفتم ...

- فدرا

سمت مامان برگشتم ... فدرا گفتنش مشکوک بود ...

- بله ؟

- عصر دنیا زنگ زد ... گفت مامان وحید شمارتونو خواسته ... مامانش دعوتمون کرد جمعه شب ... دنیا گفت مثل اینکه وحید گلوش گیر کرده ... اما فرداد نمیدونه ... اینه که مامانش زنگ زده دعوت کرده بلکه یه باب آشَنایی خانوادگی بشه

- وحید ؟ ... همین وحید کیش ؟

- اره دیگه ...مگه چند تا وحید داریم ؟

- بیخیال بابا... فکر کن من با وحید ... اصن حرفشو نزن

- من بیخیال باخیالشو کاری ندارم گفتم در جریان باشی ... در هر صورت پنج شنبه شب دعوتیم ...

- پنجشنبه که نمایشگاه ترانه است !

romangram.com | @romangram_com