#به_سادگی_پارت_200
از آن روز در کارگاه این در ضمن گفتنم به بامداد شده بود عادتی دلنشین ...
ترانه و نیما آمده بودند اتاق بامداد:
- به به ... میبینم که تو اتاق مدیر عامل خوب خوش میگذره ... قهوه و کیک و ... ما رفتیم اونجا حرف زدیم آخرم که دهنمون کف کرده این آقا نیما برداشته آب گلدون به ما داده ... اینا اینجا دارن پذیرایی شایان میشن
نیما که از خنده و خجالت سرخ شده بود ... بامداد به این شوخی های ترانه عادت داشت ...
نیما برای شان دعوتمان کرده بود خانه اش
- نیما جان اگه تو خونه ات هم میخوای اینجوری پذیرایی کنی که من میرم خونه ، خاله هم الان برام غذا درست کرده
- ای بابا ترانه آبروی منو نبر دیگه ... تو بیا من زنگ میزنم نایب غذا بیاره
- باشه دیگه چون اصرار میکنی ...
به مامان خبر داده بودیم شام را خانه ی نیما دعوتیم ...
نیما و بامداد با ماشین های خودشان می آمدند ...
- ترانه میگم میخوای موادشو بخریم من خودم لازانیا درست کنم ... این نیمای بیچاره الان از سر کار با ما میرسه چی درست کنه ؟
- عزیزم من که میدونی دست پخت تو هر چی باشه میخورم ولی دوباره خودت باید کزت شیا !
- اونکه میدونم ... جنابعالی عادت به کمک ندارید ...
خودمان رفته بودیم خرید کرده بودیم ...
بامداد و نیما رسیده بودند ...
- کجا موندید شما ؟ اینا چیه ؟
- هیچی این گلدار دلش برات سوخت گفت بریم مواد لازانیا بخریم خودش آشپزی کنه ... برو خداروشکر کن نجات یافتی ...
راز نگاه بامداد لمیده روی مبل را فقط من میدانستم و خودش ... اصلا برایم مهم نبود نیما کنار گوشم تعارف تکه پاره می کند ...
romangram.com | @romangram_com