#به_سادگی_پارت_198
- میشه بدید من ببرم ؟ ... البته اگه اشکالی نداره
- نه ...چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ ...خیلی هم لطف میکنید ...
عجیب بود این دختر انقدر با شخصیت و نجیب و روان ... انتظار داشتم بگوید نه ... بدون هماهنگی نمی شود و چه چه ...
در اتاق را زده بودم
- سلام آقای دکتر مهندس... نقشه هارو آوردم ببینید
- فدرا تو این چیکار میکنی ؟ نکنه دوباره این دیدار غیر منتظره رو مدیون نیما م ؟
- نخیرم ... ترانه اومد بره با نیما صحبت کنه ...گفتم منم بایم به آقای رئیس عرض ادب کنم یه وقت بی ادبی نشه ...
- خیلی کار خوبی کردی ... چی میخوری بگم بیارن ؟
- قهوه لطفا ... دیشب از استرس اینکه چطور به ترانه بگم که ناراحت نشه تا صبح نخوابیدم ...
- اره چشمات خسته است ...
- عوضش خیالم راحت شد ...
- خداروشکر... بشین الان میام ...
بامداد اتاق را ترک کرده بود فدرای کنجکاو درونم فعال شده بود ... کوزه ام روی میزش بود ... دفعه ی بعد که می امدم باید برای کوزه اش نرگس می اوردم ... میزش خیلی شلوغ نبود ... چند روان نویس و برگه و وسایل اداری... بدتر از همه آن قاب عکس بود روی میز بامداد ... در زاویه ای که فقط برای خودش پشت میز دید داشت ...
دوست داشتم خودم را از پنجره ی شرکت پایین بیندازم ... عکس خودم در شمال سبزی به دست ... در آن قاب کلاسیک ... قاب را برداشته بودم ...بامداد برگشته بود ...
- بامداد... این چیه گذاشتی اینجا ؟
برای اولین بار بود دیده بودم بامداد دستپاچه شده ... : - خب عکس ... در ضمن فسقلی ادم نمیره سر میزه مردم ... شاید من اونجا سر بریده داشته باشم
- اااا... فعلا که عکس مضحک بنده رو دارین سبزی به دست
جلو آمد قاب را بگیرد ... عقب رفته بود... مسلم بود که قاب را نمی دهم
romangram.com | @romangram_com