#به_سادگی_پارت_197
- باشه... مامانمم قبول کرد حتما !
- ترانه راستی با اونهمه تابلویی که تو کارگاه گذاشتی نمیخوای یه نمایشگاه راه بندازی ؟
- بابا خب کیه که بدش بیاد ... اما فدرا انقدر روحم خسته است که اصلا حوصله ی دنبال مجوز دوییدن ندارم ...
- خب بدون مجوز چی ؟
- اوه ...هیچی دیگه ... خیلی روزگار بر وفق مرادمه ... نمایشگاه بدون مجوزم بذارم که دیگه کلا ممنوع الکار شم خیالم راحت شه ...
- بابا انقدر صغری کبری نچین تا بگم ... یکی از دوستای بابای نیما تو کار برگزاری نمایشگاه خصوصیه ... تابلو و تابلو فرش و اینا ...مشتریاش هم یه قشر خا صن ...
- خب اون واسه چی باید تابلوهای یه نقاش گمنامو بذاره تو نمایشگاهش ؟
- ای بابا اصول دین میپرسیا ... تابلوهای تورو تو خونه ی نیما دیده خوشش اومده ... بعدم من در همین حد میدونم ... اگه موافق باشی میریم خودت با نیما صحبت کن
- چی بگم والا ... خب باید مغز خر خورده باشم که بگم نه
- آفرین به نقاش باشی منطقی خودم ... پس راه بیفت بریم ببینیم نیما چی میگه
- بابا حالا یه روز دیگه بریم ...الان میگه چه هولن ...
- بابا اون بیچاره خیلی وقته میخواد بگه روش نشده ... راه بیفت بریم
- باشه ... پس ببین فدرا ... تو داری با اصرار منو میبریا
- اره ...اصن این منم که آویزون تو شدم نمایشگاه بذاری
به نیما زنگ زده بودم ...گفته بودم میرویم شرکت در مورد نمایشگاه صحبت کنیم ... استقبال کرده بود ... یک جای کار میلنگید ...
دوباره منشی دوست داشتنی شرکت را دیده بودم ... خود را به نشناختن نزده بود ... سلام علیکی گرم کرده بود ... به ترانه گفته بودم خودش تنها با نیما صحبت کند ...
- آقای آرین مهمون دارن الان ؟
- نه ... قراره این نقشه رو ببرم بازبینی نهایی کنن
romangram.com | @romangram_com