#به_سادگی_پارت_195


- نشین بابا شوماخر ...خودم مگه مردم ؟

بلند شده بودیم مثل سر خوش ها راه افتاده بودیم آبمیوه امید... کلید و خانه و گوشی را در جیب کاپشنم گذاشته بودم ... آبمیوه امد هم آن موقع شب پاتوق پسر دخترهای بیکار و خجسته ... گوشی در جیبم لرزیده بود ...

پیام بامداد بود ... ترانه و نارین در صف ایستاده بودند بحث میکردند چه سفارش دهند

- چطوری ؟ چه خبر ؟

جالب بود که بامداد خیلی عادت نداشت در اس ام اس هایش سلام دهد ... پسر پرادو سوار رو به رویی با نگاه خیره اش کلافه ام کرده بود ... به ترانه و نارین گفته بودم در ماشین منتظرشان میمانم ...

- اوضاع بد نیست ... با ترانه و نارین اومدیم آبمیوه امید

هنوز اس ام اس فرستاده نشده زتگ زده بود ... خدا رحم کرده بود ترانه و نارین نبودند ...

- سلام

لحنش خیلی ملا یم نبود : سلام ... فدرا ساعت 11 شب شما آبمیوه امید چیکار میکنید ؟

- بابا ترانه گفت بیایم ...نارین هم موافقت کرد منم نتونستم بگم نه

- ای بابا... ساعت 11 شبه ... واجبه شما ابمیوه بخورید ...اونم اونجا ...

- ای بابا بامداد حالا غر نزن دیگه ...اومدیم الانم زودی بر میگردیم ...

- باید هم همین کارو بکنید ...

تازگی ها دیگر بامداد آن بامداد جدی ترسناک نبود ...بامدادی بود که بغلم میکرد...مشتهایم را پذیرا میشد ... میبردم خرید و مهربان بود ... ابهتش انقدر ترسناک نبود

- چشم داداش قیصر ... الان میریم خونه

توانسته بودم بخندانمش : کم شیطنت کن فسقلی

- اونم به چشم ...

- چشمت بی بلا

romangram.com | @romangram_com