#به_سادگی_پارت_194


- این گردن من از مو باریک تر ... فدرا میگم یکی از دوستای بابا تو کار واردات صادرات تابلو فرش و چیزای نفیس و اینجور چیزاست ... بعد من باهاش صحبت کردم یه نمایشگاه خصوصی با کارای ترانه راه بندازیم ... تابلوهای خونه ی خودمو دید خوشش اومد ... ترانه میتونه کاراشو به این پولدارای مثلا هنردوست با قیمتی بسیار بالا بفروشه... اما جرات ندارم بهش بگم ...میترسم فکر کنه از روی ترحمه ...

- به به ... مستر نیما میبینم که تو این مدتی که من نبودم پس بیکار نبودی ... چون این حرکت مثبتو کردی بخشوده میشی ... اونم بذار به عهده ی من ...بهش میگم ... الانم تا دستشو نذاشته رو بوق بذار من برم

- مگه پایینه ؟

- آره اومده دنبال من

- پس بذار منم بیام یه سلام علیک بکنم

ترانه که ما را با هم دیده بود از ماشین پیاده شده بود ...

با نیما سلام احوالپرسی میکرد ... از قبل خیلی صمیمی تر شده بودند ... نیما ول کن ماجرا نبود ...

- خب مستر نیما مادرم غذا پخته ما مهمون داریم ... ادامه ی حرفاتو بعدا بزن

- ا ببخشید شرمنده ... در را برای ترانه بسته بود : برید به سلامت

میگم فدرا خیلی با این نیما شوخی میکنیا !

- نیما برام مثل فرداد میمونه ترانه ...نمیدونم چرا ...

- خدا این برادرا رو حفظ کنه ...

با ترانه و نارین حرف زده بودیم ... از کتاب و هنر و ازدواج و امها و چه چه ...

- بچه ها میگم پاشید بریم آبمیوه امید

- ترانه بیخیال... ساعت 10:30 شبه ...نارین فردا باید بره سر کار

نارین هم انگار ترانه را بعد از صد سال پبدا کرده : کار منو بهانه نکنا

- پاشو فدرا ...راه فراری نیست ... من میرم به خاله خبر بدم

- من پشت فرمون نمیشینما

romangram.com | @romangram_com