#به_سادگی_پارت_193
- ترانه میگم زنگ بزنم نارین بیاد امشب پیشمون ؟
- من خودم مهمونم تو از من میپرسی ؟ ... نوبره والا ...
- والا من خنگو بگو از تو نظر میپرسم ...
- فدرا میگم ماشینو بذار ... من میبرم خاله رو میذارم خونه ... بعدم میام مطب دنبال تو ...
- یعنی معرفتت منو کشت ترانه ...
به نارین زنگ زده بودم ... گفته بودم از اداره بیاید ...
امروز نوبت نیما بود که گوشمالی شود ...
تمام مدتی که نیما با استاد حرف میزد آنقدر در فکر حالگیری بعد از جلسه بودم که هیچ نفهمیده بودم ... کلیت ماجرا از سر گیری دوباره ی رابطه ی نیما و آقای جوشن بود ... دو روز در هفته میرفت پیش پدرش ... آقای جوشن هم راضی بود ... میگفت همین که نیما نیمای قبل شود برایش کافی است ...
بعد از جلسه مثلا سرم را به یادداشتهایم گرم کرده بودم ...
- به به ... خانوم پارسال دوست امسال آشنا ...
- تو خجالت نمیکشی ؟
خوب بود برنامه ریزی کرده بودم و اینطور حرف زده بودم لابد اگر برنامه ریزی نکرده بودم میخواستم یقه ی نیما را بچسبم ...
- اگه بدونم باید خجالت بکشم خب میکشم اما نمیدونم ... چرا ؟
- چرا به من هیچی از ترانه نگفتی ؟
- اوه اوه ... قصاص قبل از محاکمه نکن بانو... من خودم هم اتفاقی فهمیدم... بعد من با این سن و سالم بیام چغلی ترانه رو بکنم ترانه چی به من میگه ؟
- ااااا... خیلی خب آقا نیما ...
- بابا فدرا بخدا من نه سر پیازم نه ته پیاز ... اگه میدونستم گفتن به تو حال ترانه رو بهتر میکنه حتما میگفتم ...شک نکن ...
- باشه ... ولی یادت باشه ها !
romangram.com | @romangram_com