#به_سادگی_پارت_192


خنده ام گرفته بود ... این کل کل ها تنها کاری بود که از دستم بر می امد برای ترانه ... ترانه ی شاد قبل

بامداد برایم پیام داده بود : اوضاع چطوره آشپزباشی ؟

- بامداد ترانه انگار خیلی بهتره ... حس خوبی دارم ... احساس میکنم من و مامان هم از تنهایی در اومدیم ... دوست ندارم بره

- من که بهت گفتم تو کنارش باشی همه چی حل میشه ... بس که قلبت مهربونه فسقلی

- مگه قرار نشد دیگه بهم نگی فسقلی ؟

- خب چرا... وقتی میخوام صدات کنم ... اما واقعا یه وقتایی شبیه فسقلیا میشی ...

- خب باشه بگو ... منم برات لازانیا درست نمیکنم

- ای بابا من همین امشبم از بس حواسم پی لازانیای تو بود هیچی از غذای شکوه جون نفهمیدم ...

- خب باشه حالا درست میکنم

- خب به این سادگیه کودکانه ات چه چیزی میشه گفت به جز فسقلی ؟

- خب بابا قبول ... یه وقتاییم بگو فسقلی

- برو بخواب ... شبت بخیر فدرا !

شبم حتما با این اس ام اس آخر بخیر میشد ...

...

- فدرا ... پاشو ... پاشو راه بیفت ... دیروز لطف کردم گذاشتم خوابیدی ...پاشو میخوایم بریم انجمن امروز با بچه ها بادبادک درست کنیم ...

- ولم کن بابا ترانه ... من امروز باید برم مزب استاد صدیق

- پاشو ببینیم ... فکر کردی من مثل مامانتم... مطب ساعت چهار ...

به زور مرا برده بود موسسه ... اکا به بازی کردن با بچه ها و بادبادک درست گردن گذشته بود ...

romangram.com | @romangram_com